#شاه_کلید__پارت_343


شهاب ـ رزیتا اصلا دلم نمیاد پاشم برم...!

خندیدم و با خجالت سرمو انداختم پایین...با تقه ای که به در خورد از جلوی پاش بلند شدم و رفتم سر میز توالت و خودمو برسی کردم....موهام به جای فر با حلقه های درشت صاف شده بود و پایینش فر ریز درست شده بود....

شهرزاد ـ بچه ها شما اینجایید؟!

و نگاهش که افتاد رو برس یه لبخند ملیح زد و گفت:

ـ بیاید پایین امروز تولد بابامه ، مامان براش تولد گرفته بیاین کمک...!

با خنده گفتم:

ـ جان من؟!

شهرزاد ـ تو بمیری!

شهاب ـ هی...!

شهرزاد ـ اووو! آقا شهاب...! میبینم که...!

شهاب ـ برو بیرون اینجا جای بچه ها نیست...!

شهرزاد ـ پس رزیتا اینجا بوقه؟!

شهاب ـ فعلا که رزیتا اینجا خانوم خونه اس...

شهرزاد ـ شهاب جان من دارم برای شما...( و با یه لبخند و چشمک به من از اتاق خارج شد...)

واقعا نمیتونستم دیگه اونجا بمونم...جوش سنگین بود و من از این تعریفا زیاد خجالت زده میشدم...چون نمیتونستم جواب شهابو بدم...با خودم گفتم:

ـ پس منتظر چی هستی!؟ بهش بگو دوسش داری...

من ـ شهاب...!


romangram.com | @romangram_com