#شاه_کلید__پارت_342

من ـ نمیبینی؟!

و دوباره شروع کردم به برس زدن و دوباره آی آیم شروع شد...

شهاب ـ خب چرا خودتو زجر میدی؟! (بعد با خنده گفت) میخوای من موهاتو شونه کنم؟!

من ـ وای...آی...خب...آی...بدتره که...آی...

شهاب برسو با ملایمت از تو دستم کشید و با اون یکی دستش دستمو گرفت و از رو تخت بلندم کرد و خودش نشست...منم رفتم جلوش رو زانوهام نشستم...

شهاب خیلی آروم دستشو تو موهام حرکت داد تا گره هاش رو باز کنه...یکم درد داشت ولی من داشتم به گرمی دستای شهاب فکر میکردم که الان تو موهام درحرکته و به دردش فکر نمیکردم....

آروم و ملایم شروع کرد به برس زدن...یکم چهره ام در هم رفت ولی از اینکه شهاب داره اینکارو میکنه کیلو کیلو قند تو دلم آب میکردم...آخرشم من مرض قند میگیرم با وجود شهاب...!

تو همین فکرا بودم که شهاب گفت:

ـ تموم شد...!

با تعجب گفتم:

ـ جدی؟ چه زود...!

شهاب دستشو چندبار از موهام رد کرد و گفت:

ـ بله...موهاتو وقتی برس میکنی حالتش عوض میشه...!!!

من ـ آره...

حس کردم شهاب یکم نزدیک تر شد بهم...سرشو فرو برد تو موهام و یه نفس عمیق کشید که نزدیک بود قلبم از شدت هیجان وایسه...!

بعد چند لحظه سرشو از رو موهام بلند کرد و گفت:

ـ وای...

من ـ چی شد؟!

romangram.com | @romangram_com