#شاه_کلید__پارت_341
گوشیمو گذاشتم زمین و رفتم وسایل حمومو اماده کردم ورفتم حموم چون همین الاناست که مامانم بیاد.
با بی حوصلگی از حموم اومدم بیرون...من واقعا حوصله نداشتم تابستونمو با کلاس کنکور پر کنم...بازم درس....
اتو رو از تو کمد برداشتم و لباسامو گذاشتم رو یه بالش و مشغول اتو کردنشون شدم...حالا انگار دیشب کوه کنده بودم جان عمه ام...
بعد از اتو کردن لباسام، آویزونشون کردم به چوب لباسی و رفتم سمت عطرم یه دوشم با عطر گرفتم و چندتا پیس هم به اتاقم زدم...!
تو همین حین امین اومد تو و با انزجار چندتا سرفه کرد و گفت:
ـ وای بازم که تو با عطر دوش گرفتی...! رزیتا راستشو بگو چه نسیم بهاریی در کردی که مجبور شدی با عطر خنثی اش کنی؟!
با خشم و خجالت رفتم سمتشو یکی محکم زدم تو سرش و گفتم:
ـ خجالت بکش...! بیشعور گاو!
امین خندید و گفت:
ـ وای نگاش کن چه حرصی هم میخوره...!
من ـ گمشو بیرون نبینمت...مردشور ریختتو ببرن!
امین ـ هـــــوی بی ادب!
خواستم حرفی بزنم که با خنده درو بست و رفت بیرون....خودمم از این لفظ نسیم بهاریش خنده ام گرفته بود و یهو زدم زیر خنده...!!!
موهامو با حوله یکم خشک کردم و بعد حوله رو از سرم در آوردم و موهام بخش شد رو شونه ام ...برسو برداشتم و مشغول برس زدن شدم...با هر حرکت برس منم پابه پاش با جیغ یه آی میگفتم...دیگه داشت اشکم در میومد چون کم پیش میومد من موهامو برس بزنم...
من ـ آی...! آی...! آی...! آیــــــی!!!!!!
با تقه ای که به در خورد با خوشحالی برای چند لحظه دست از برس زدن برداشتم...شهاب بود...
شهاب ـ چیکار میکنی؟!
romangram.com | @romangram_com