#شاه_کلید__پارت_340

شهاب ـ سوپرایز دارم دیگه برات عزیزم...

بیخیال شدم تا اخر راه رو با حرفای عادی گذروندیم... مهرناز رفته بود خونه خودشون ما هم رفتیم خونه خودمون...از شدت خستگی به محض اینکه رسیدم تو اتاقم ولو شدم رو تخت و مثه خرس تا صبح خوابیدم....

***

صبح بیدار شدم و به خودم امدم که ای وای با لباس هایی که بیرون پوشیده بودم خوابیدم وهمشون چروک شده .وای حالا کی حال اینو داره که غر غرای مامانو تحمل کنه همش میخواد بگه مگه بچه ای واینو نمیفهمی که نباید با این لباسات بخوابی؟وای بهش فکرم میکنم روانی میشم.

با هزارتا بد بختی از تو تخت امدم پایین و رفتم جلوی ایینه تا خودمو ببینم......وای خدا افتضاحه کل موهام گره خورده وهرکدومش یه سمته عین این روانیا شدم.ریملم پخش شده وزیرچشمو سیاه کرده...اه گندت بزنن میمیردی دیشب دو دقیقه دیر تر بخوابی؟

فکرم مشغول همه ی این حرفا بودش که یهو چشمم به گوشیم افتادش ای وای یادم رفت قرار بود به ارمینا اس بدم ودر مورد قرارش با امیر ازش بپرسم وببینم چی شده.امدم گوشیمو بردارم که یهویی صدای وحشتناک مامانم امد .

با یه لحن تمسخر آمیزی گفت:

ـ دختر خوبم تو نمیخوای خودتو جمع وجور کنی وبری کلاس آمادگی کنکورثبت نام کنی؟؟؟

من کلی زحمت کشیدم این کلاسو پیدا کنم تو هم یه ذره قدر ندونیا بری ثبت نام...

اه اه بدم میاد از این حرفاش.........ایـــــش

انگار بدهکارم بهش واونم طلب ارثیه داره ازم..

حرصم میگیره ها اینجوری میشه اه اه

منم از سر لج وبرای تلافی گفتم:

ـ خودت برو من کارای مهم تری دارم تا این ...زور نیستشا نخوام نمیرم

مامانم برگشت با داد گفت:

ـ به جهنم نرو.....

یه جیغم زد سرم هنوز تو شوکشم!!!

من بلد نیستم اینجوری جیغ بزنم وای خدا از بچه دو ساله بدتره این مامانم....

romangram.com | @romangram_com