#شاه_کلید__پارت_339


اولین کسی که سرشو برگردوند مهرناز بود...سقلمه ای بهش زدم که نیشش مثه من زود شل نشه گاف بده!

علیرضا اول با شهاب دست داد و بعد با سر به من و مهرناز سلام کرد...قایمکی به مهرناز چشمک زد که از دید من و شهاب دور نموند...خیر سرش میخواست قایمکی چشمک بزنه نکبت! حالا دیگه به طور واضحی مهرناز وعلیرضا دونفری از ما جدا شدن و من و شهابم باهم رفتیم یه ور دیگه....

چندساعتی موندیم اونجا البته بیشتر به هوای مهرناز و علیرضا موندیم وگرنه من و شهاب چیزی نخریدیم...تمام مدت مثه یه زوج باوقار رفتار کردیم...یعنی من عاشق این نقشم هستم... این نقش زن شهاب بودن عجیب دلنشینه برام...کاش میتونستم...کاش این نقش تا ابد ادامه داشته باشه.....شام رو هم همونجا خوردیم...خسته شده بودم و اصلا حسش نبود دیگه تو پاساژ هی بگردم...به خاطر همین من و شهاب رفتیم خونه ولی علیرضا ومهرناز موندن...خوشم اومد اینا از فرصت خوب استفاده میکننا...

سوار ماشین شدیم...طبق معمول شهاب ضبطشو روشن کرد وگفت:

ـ خب رزیتا خانوم...

من ـ بله آقا شهاب؟!

شهاب ـ خوبی؟

با خنده گفتم:

ـ ببخشید؟!

شهاب ـ خب گفتم حرفی نداریم بزنیم...منم حالتو پرسیدم...

من ـ خوبم مرسی...راستی شهاب...اون تابلوئه رو کی میدی بهم؟

شهاب ـ دوس داری؟

من ـ آره...!

شهاب ـ سس بزن...!

با حرص بهش خیره شدم که خندید و گفت:

ـ خب باشه...وقتی کارنامه هاتون اومد...

من ـ شهاب...مطمئنم خوب شدم...


romangram.com | @romangram_com