#شاه_کلید__پارت_338

من ـ بیرون! هنوز تصمیم نگرفتیم کجا ولی یه جایی میریم...

شهاب بلند شد...ته دلم غنج رفت ولی نذاشتم لبم حتی به یه لبخند کوچیک باز بشه...

شهاب ـ خب صبر کنید منم باهاتون بیام...

بی حرف رفت سوئیچو برداشت و اومد کنار من و گفت:

ـ بریم؟!

با یه لبخند گفتم:

ـ بریم...

از همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم...

به اصرار مهرناز جلو نشستم...شهاب به مهرناز نگاه کرد وگفت:

ـ کجا مد نظرتونه بریم؟!

مهرناز ـ هنوز تصمیم نگرفتیم...

من ـ نظر خودت چیه ؟

شهاب ـ بریم جایی که خانوما دوست دارن...

من و مهرناز همزمان داد زدیم:

ـ خرید!

شهاب خندید و ماشین رو روشن کرد و پیش به سوی هایپر...!

اونجا خیلی شلوغ بود و من دست شهابو گرفته بودم و باهاش راه میرفتم...میدونستم مهرناز خوشش نمیاد شهاب دونه اون با علیرضا دوسته اما در گوش شهاب گفتم به علیرضا بگه بیاد هایپر...مهرناز داشت به مغازه ها نگاه میکرد...تقریبا ده دقیقه بعد:

علیرضا ـ هی سلام بچه ها....

romangram.com | @romangram_com