#شاه_کلید__پارت_336
با دست به دم خونشون اشاره کرد و وقتی امیر دیدمون همه به سمتش رفتیم...من و مهرناز با سر بهش سلام کردیم و امیر خواست آرمینا رو بغل کنه اما تا چشمش افتاد به ما ازش یکم فاصله گرفت و دستشو گرفت و آرمینا بهمون چشمک زد و کشیدش کنار و باهم رفتن قدم بزنن...این آرمینا هم خیلی بلائه ها...!!! حالا دیگه من و مهرناز مونده بودیم...اگه به من بود که دلم نمیخواست برم خونه ولی خب بچه ها رو گازن دیگه باید برمیگشتیم خونه...! از کجا معلوم شاید شهاب دلش برام تنگ شده باشه...خنده ریزی کردم که مهرناز گفت:
ـ من فکر کردم این عادت بدتو ترک کردی ولی نه مثه اینکه هنوزم واسه خودت جک میگی میخندی...!
من ـ گمشــو! نکبت!توهم هی بزن تو حال ماها...زودباش بریم شهاب منتظره...!
خندید و گفت:
ـ آره حتما منتظر توئه بری پیشش از تنهایی دربیای...! به همین خیال باش...!
من ـ خیلی فاز منفی هستی نکبت!
مهرناز ـ خواهش میکنم...!
باهم رفتیم داخل و قرار شد دوش بگیریم...از اونجایی که مهرناز لباس نیاورده بود یه دست از لباسامو دادم بهش تا بره حموم و بعدش من برم... داشتم تو اتاقم میچرخیدم و یکم مرتبش میکردم که شهاب در زد و وارد شد...
شهاب ـ سلام خانوم متقلب!
من ـ اِ شهاب خیلی نامردی خب یه بار ازت تقلب خواستم حالا توهم هی به روم بیار...!
شهاب خندید و گفت:
ـ خب باشه حالا چرا میزنی خانوم؟!
من ـ وایــی آخه نمیدونی که چی شده!
شهاب ادای منو در آورد و با هیجان گفت:
ـ چی شده؟!
من ـ کوفت یه دقیقه جدی باش...!
شهاب ـ باشه بگو میشنوم...!
من ـ یاسمن یه دوربین آورده بود بعد یه عکس از من و تو توش بود...حالا حدس بزن چه عکسی...
romangram.com | @romangram_com