#شاه_کلید__پارت_335


ـ دوشواری؟!

من ـ دوشواری نداریم که یاسمن خانوم خودم یه نوشو میخرم برات!

میدونستم داره از حرص میمیره و نمیتونه چیزی بگه چون مشکل اون دوربین نبود ، عکس رو میخواست! ولی کور خونده...! هاهاها...! (باز خبیث شدی؟)

یاسمن با صدای گرفته گفت :

ـ باشه...!

اکبری ـ آفرین بچه ها خودتون که میتونید مشکلتون رو حل کنید چرا میاین پیش من؟!

من ـ خب یاسمن یکم شلوغش کرد خانوم مرسی از وقتی که بهمون دادید...!

مهرناز به خاطر این پاچه خواریم یه چشم غره ای بهم رفت که خنده ام گرفت و رفتیم بیرون...

یاسمن ـ خوب بلدی قصر در بری!

من ـ استعدادمه...!

و بدون توجه بهش از کنارش رد شدم و وقتی دیدیم در بازه رفتیم بیرون...مثل همیشه روزای آخرو میرفتیم میگشتیم به خاطر همین مهرناز رفت برامون بستنی گرفت و رفتیم اون پارک نزدیک مدرسه...به شهاب گفته بودم که میریم و بعد برمیگردیم و اون بره خونه...

داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر زود گذشت....همین چند سال پیش بود که سپهر اینجا بهم خیانت کرد...وای یادش به خیر! چی؟ یادش به خیر؟ خل شدی رفت رزیتا! زیاد امتحان دادی!

یکم تو پارک دور زدیم و بعد یه ساعت تصمیم گرفتیم بریم خونه...هوا گرم بود ولی باد خنکی میوزید و باعث میشد این گرما زیاد حس نشه...دستامو تو دستای مهرناز و آرمینا قفل کرده بودم و راه خونه رو درپیش گرفته بودیم...احساس میکردم خالی خالی ام...! احساس سبکی میکردم شاید به خاطر این بود که امتحانا تموم شده...هرچی بود من عاشقش بودم... با سرخوشی به سنگ کوچیکی که جلوی پام بود ضربه زدم و هربار که بهش میرسیدم با ضربه ای از خودم دورش میکردم و مهرناز هم با خنده همراهیم میکرد...تو حال و هوای خودمون بودیم که آرمینا با هیجان گفت:

ـ وای رزیتا امیره...!

با سرخوشی به سنگ کوچیکی که جلوی پام بود ضربه زدم و هربار که بهش میرسیدم با ضربه ای از خودم دورش میکردم و مهرناز هم با خنده همراهیم میکرد...تو حال و هوای خودمون بودیم که آرمینا با هیجان گفت:

ـ وای رزیتا امیره...!

من ـ کوش؟


romangram.com | @romangram_com