#شاه_کلید__پارت_334

ـ این...این امکان نداره...

یاسمن ـ چرا خیلی هم امکان داره...!

داشتم فکر میکردم الان باید چیکار کنم؟! اگه بچه ها اینو ببینن ذهنیتشون نسبت به من عوض میشه و از من بدشون میاد! شهاب شخصیت مورد علاقه بچه هاست اگه بفهمن اون پسرخاله منه منو نمیبخشن که بهشون نگفتم! وای خیلی بد میشه...!!! ولی باید مدرک رو از بین ببرم...! هرچند خانوم اکبری میدونه نمیذاره مشکلی پیش بیاد اما دوستام چی؟ پارمیس اینا هنوز چیزی نمیدونن...!

یاسمن همینطور داشت عکسارو جلو میزد و میگفت:

ـ شنیدم که پسرخاله ات ریاضی درس میده و...

نمیدونم چی شد ولی آرمینا تو یه حرکت ناگهانی دوربین رو از دست یاسمن کشید و الفرار...!

یاسمن هی جیغ میکشید و آرمینا تند تند میدوید و تو یه حرکت غافلگیرانه دوربینو شوت کرد سمت مهرناز ولی مهرناز نتونست بگیرتش و از ترس جا خالی داد که محکم خورد به دیوار و خرد و خاکشیر شد و تیکه هاش افتاد تو سطل آشغالی که بیخ دیوار بود...! با حیرت داشتم به اون صحنه نگاه میکردم...پلکای یاسمن داشت میپرید و نمیدونست چیکار کنه...حالا باید پول دوربین اونوهم بدم...!!!

یاسمن انگار به خودش اومده باشه دوید سمت سطل آشغال و به دوربینی که الان تیکه تیکه شده بود نگاه میکرد...بعد با قیافه ی بی نهایت وحشتناکش به آرمینا و بعد به مهرناز و در آخر به من زل زد...از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم...!

یاسمن ـ این...چی...کار...بود کردی دختره بیشعور خنگ؟!

هم خنده ام گرفته بود هم نمیتونستم بخندم...میدونستم قیافه ام خیلی خنده دار شده چون داشتم منفجر میشدم از خنده که یهو یاسمن رفت سمت آرمینا و گوششو گرفت و با خودش برد دنبال خانوم اکبری...من و مهرنازم دنبالش داشتیم میدوییدیم این آرمینا هم از پشت هی لگد میزد به یاسمن ولی انگار نه انگار...چهارتاییمون رفتیم تو دفتر خانوم اکبری و منتظر موندیم...یاسمن با چشمای اشکی و فریاد همه ماجرا رو براش تعریف کرد..

اکبری ـ آرمینا این چه کاری بود کردی؟!

من ـ فقط شوخی بود ببخشید...!

یاسمن با داد ـ فقط شوخی بود؟! تو پول دوربین منو میدی؟!

من ـ من برات یه دوربین نو میخرم خوبه؟!

یاسمن ـ خب...خب...

من ـ مشکلت چیه؟!

یاسمن ـ مشکل؟!

آرمینا هم با خنده گفت :

romangram.com | @romangram_com