#شاه_کلید__پارت_332
***
من ـ ببخشید استاد...!
شهاب از کنار میزم رد شد و گفت:
ـ سوالی براتون پیش اومده خانوم خواجه وند؟!
با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که بهم این سوالو برسونه...
امروز آخرین امتحانمون بود و خداروشکر ریاضی رو انداخته بودن آخر...
شهاب ـ سوالا واضحهه...!
با حرص بهش خیره شدم که به با نگاهش بهم فهموند الان نه...
سوالای دیگه رو حل کردم و صبر کردم تا بچه ها یکی یکی برگه هاشونو بدن و برن تا شهاب به من برسونه....نیم ساعت صبر کردم فقط یه نفر مونده بود....ده دقیقه هم برای اون صبر کردم و وقتی رفت:
ـ پیس...پیــــس...! هِی شهاب...!
شهاب اومد کنارم و خیلی آروم طوری که مشکوک نباشه برام نوشت...
بعد از این که تموم شد برگه رو تحویل دادم و از سالن اومدم بیرون...
مهرناز و آرمینا تو حیاط بودن و داشتن درباره امتحان صحبت میکردن...با خیال راحت رفتم پیششون و گفتم:
ـ ای جــــــــــونم تابستون!
مهرناز ـ ای جونم علیرضا...!
آرمینا ـ ای جونم امیر...!
من ـ ای درد! چرا همچین میگید؟!
مهرناز ـ چون تابستون وقت من آزاده میتونم با علیرضا راحت قرار بذارم...آری هم که کلا راحته همینطوری تفریحی گفت ای جونم!
romangram.com | @romangram_com