#شاه_کلید__پارت_331


من ـ شهاب خیلی نامردی حالا من یه چیزی گفتم...!

شهاب ـ اصلا راه نداره من نمیتونم حرفتو زمین بذارم...!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ حالا لازم نکرده انجامش بدی چطور وقتی میگفتم نمره نمره شما تاقچه بالا میذاشتی؟!

شهاب ـ اون مال زمانای قدیم بود الان شما نمره بخواه ، کیه که بده؟!

من ـ خیلی نامردی شهاب...!

و خواستم بزنمش که خیلی سریع اومد جلوو گونه امو بوسید...کوسنو با شدت پرت کردم که خورد تو گردنش...خنده اش رفت تو هوا و گفت:

ـ تو که بدت نمیاد چرا اینقدر ادا اطفار میای؟!

با حرص بهش خیره شدم که گفت:

ـ وقتی عصبانی میشی خیلی خوشگل تر میشیا...!

من ـ شــــــهاب...!

تو همین لحظه خاله از کنار اتاق گذشت و با یه لبخند نگامون کرد و گفت:

ـ رزیتا بچم امروز خیلی شیطون شده...!

خندیدم و گفتم:

ـ بله شیطنتش زده بالا...! ( و یه طور خاصی نگاهش کردم که با چشمک جوابمو داد...).

با خودم گفتم کاش همیشه اینقدر شیطون باشه...دوست ندارم غمشو ببینم...

با خجالت سرمو انداختم پایین و کتابمو برداشتم و الکی باهاش ور رفتم تا شهاب بره بیرون و منم برم راحت تو تختم یه چرت مشتی بزنم...! شهاب رفت و من به محض اینکه سرمو گذاشتم رو بالش ، خوابم برد...


romangram.com | @romangram_com