#شاه_کلید__پارت_330
من ـ فعلا که نپوسیدم...! حالا هم لطف کنید مزاحمم نشید تا به کارم برسم...!
شهاب دیگه چیزی نگفت و بعد ده دقیقه بهش اجازه ورود دادم... کتابو دادم دستش و همینطور که به بدنم کش و قوص میدادم به سوالاش جواب میدادم...چندجایی توپوق زدم ولی تا اولشو گفت زود جوابشو دادم...
شهاب ـ آفرین خوب بود...فعلا استراحت کن...یه فردارو هم بخونی من جایزه اتو میدم!
خنده بیحالی کردم و یه مشت به بازوش زدم و گفتم:
ـ مگه من بچه ام اینطوری بهم وعده میدی؟
شهاب ـ پس چی میخوای؟ تابلوئه جایزه اته دیگه...!
چشام از شدت خواب داشت بسته میشد ولی با این حال گفتم:
ـ فقط تابلوئه؟! همین؟!
شهاب ـ پس چی؟!
شونه ای بالا انداختم و یاد حرف آرمینا افتادم که همیشه با شوخی میگفت:
ـ یه بوسی، موسی چیزی!
خنده ام گرفت که شهاب گفت:
ـ جداً؟!
چشای نیمه بازم کامل باز شد و گفتم:
ـ چیجداً؟!
شهاب با یه لبخند معنی دار زل زد بهم...تازه فهمیدم که بلند فکر کردم...!
با کوسنی که رو تخت بود زدم تو بازوش که با خنده گفت:
ـ چرا میزنی؟! خودت گفتی بوس میخوای...!
romangram.com | @romangram_com