#شاه_کلید__پارت_329
من ـ غلط میکنی...! این شهاب زندا...
تازه یادم افتاد این اصلا درجریان نیست!
ثنا ـ ببینم؟! آقا شهاب همون پسرخاله ات نیست؟!
من ـ چرا...خب بیخیال داشتم میگفتم خیلی درس خوندم... همین!
ثنا ـ باید یه جلسه بذاریم باهم مفصل صحبت کنیم تا من از فضولی نمردم...!
من ـ ای فضول...همیشه همینطوری هستی دیگه تا کنجکاو نشی با من قرار نمیذاری...!!!
ثنا ـ باشه اصلا اینبار تو یه رستوران تـــوپ مهمون من...!
من ـ آره قبوله...!
ثنا ـ چه رویی داری تو یه تعارفی چیزی...!
من ـ ثنا جون من اصلا اهل تعارف کردن نیستم...!خودت که میدونی کشته مرده قرارای دو نفره ام...
ثنا ـ اینو که میدونم ولی من مطمئنم کشته مرده قرارای دونفره با بعضیا هستی...
من ـ ثنا ببند...!
صدای خنده اش بهم انرژی بخشید ولی با صدای شهاب که صدام میزد تا دوباره درس خوندن رو شروع کنم به ناچار ازش خداحافظی کردم و دوباره شروع کردم...
چند روز بود خیلی تو کف نقاشی مرموز شهاب بودم...بهم قول داده بود اگه معدلمو خوب بشم اون نقاشی رو بهم میده...یه اثر هنری مرموز که حتی نمیدونم چیه...! خوشم میاد ازش فقط جذبش میشم...! منم دارم کلی خر میزنم تا این یادگاری رو از شهاب داشته باشم...هرچی هست به شهاب مربوط میشه...
ـ رزیتا تموم شد؟! بیام؟!
من ـ نه صبر کن این دوخط رو هم بخونم بعد بپرس...!
شهاب ـ باشه پس زودتر...! از صبح اون تویی نپوسیدی؟!
romangram.com | @romangram_com