#شاه_کلید__پارت_327


خندید و گفت:

ـ راضی به زحمت نبودیم...!

و سوغاتیشو برداشت و یه بوس آبدارم کرد و رفت! هی من بدم میاد اینا ازاین بوس تفیا میکنن ولی حالیشون نمیشه که لامصبا...!

بعد از اون رفتم بغل مهرناز و بهش سوغاتیشو دادم و بعد به سارا و پارمیس هم همینطور...دلم براشون تنگ شده بود هرسال عید همین بساطو داشتیم...!

نشستم رو میز مهرناز و داشتم برای پارمیس و سارا و مهرناز تعریف میکردم که وقتی رفتیم چه اتفاقاتی افتاد و چی شد...صد البته با کلی سانسور که با قوانین جمهوری اسلامی جور دربیاد...!!! تو حال خودم بودم و با هیجان داشتم تعریف میکردم ولی به محض اینکه معلم مهرناز اینا وارد شد مثل جت از رو میز پریدم پایین و با سارا اینا سریع رفتم تو کلاس...اینقدر هول هولکی اینکارو کردیم که نفهمیدم چطوری رسیدم ولی هرچی بود دیر رسیده بودم...

شهاب ـ بازم که دیر کردید خانوم خواجه وند...!

درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:

ـ ببخشید ما...

پارمیس ـ رفته بودیم کلاس بغلی یه چیزی از دوستمون بگیریم بیایم...!

شهاب به دستای پارمیس و من و سارا نگاهی گذرا انداخت و گفت:

ـ پس کوش؟!

من ـ نداشت دیگه...!

سارا ـ حالا میتونیم بیایم تو؟!

شهاب ـ بدوئید ، زود میخوام دوره کنم درسارو...

آه از نهادم بلند شد...هنوز نرسیده میخواد دوره کنه...!

کیفمو شوت کردم تو نیمکت و نشستم پیش آرمینا...نمیدونم چرا ولی به قدری خسته بودم که از اول تا اخر کلاس دهنم باز بود و خمیازه میکشیدم...! بهتره بگم چون این شهرزاد خانوم نذاشتن من بخوابم...هی زرت و زرت اس ام اس میومد ویبره اش منو از خواب میپروند...بالاخره با هر طرفندی بود سعی کردم چشامو باز نگه دارم ولی به محض اینکه زنگ خورد رو میز ولو شدم.... کل کلاس خالی شد ولی فقط آرمینا مونده بود....دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

ـ رزیتا...سال دیگه شاید عقدت باطل بشه...چیکار میخوای کنی؟ تو با این تفاسیری که میکنی ، حتما شهاب دوستت داره...من جای تو بودم بهش میگفتم...!


romangram.com | @romangram_com