#شاه_کلید__پارت_326

***

به محض اینکه پامو گذاشتم تو مدرسه همه از جمله یاسمن ریختن سرم!

یاسی ـ وای چرا نیومده بودی دیروز؟! نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...!

و همچین محکم بغلم کرد که فکر کنم همه دلتنگیاش رفع شد!!!

من ـ تو لطف داری عزیزم...! منم دلم برات تنگ شده بود! (اصلا من به یادش بودم که دلم براش تنگ شه؟!)

یاسمن دستمو گرفت و گفت:

ـ وای نمیدونی دیروز این دانش فر هم نیومده بود ما فقط حال کردیما...! خیلی خوش گذشت همه میزدن ما میرقصیدیم خلاصه خوش گذشت...!

یه لبخند عجول بهش زدم و همینطور که نگاهمو بین جمعیت میچرخوندم گفتم:

ـ اِ جدی؟! ایشالا سال بعد! راستی مهرنازو ندیدی!؟

یاسمن ـ چرا دیدمش تو کلاسه...

ازش تشکر کردم و مثل جت رفتم پیش مهرناز و بقیه دوستام...سوغاتیام دستم بود و دلم میخواست هرکدومو خیلی زودتر بدم به صاحابشون...!

مهرناز با دیدنم جیغ خفیفی کشید و دوید سمتم...! منم با آغوش باز رفتم بغلش ولی فکر کنم آغوشا قاطی شد من از بغل نسیم در اومدم!

مهرناز با اعتراض گفت:

ـ نسیم چرا تو اینقدر کرمی اخه؟!

من ـ اوخی نســــیم مادر! چیکارش داری بچمو!؟

نسیم ـ مامانی تو نبودی این مهرناز اینقدر اذیتم کرد...!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ حالا گریه نکن بیا به به اتو بگیر برو بازی کن!

romangram.com | @romangram_com