#شاه_کلید__پارت_325


شهاب ـ دو دقیقه آروم میگیری یا آرومت کنم؟!

زیر لب اداشو در آوردم و دوباره یه غلت دیگه زدم که شهاب با خشونت برگشت سمت من و دستاشو دور بدنم حلقه کرد و با پاهاش حصاری واسه پاهام درست کرد...درست مثل یه بچه کوچولو تو بغلش کز کرده بودم حتی اجازه یه حرکت کوچولو هم بهم نمیداد...

شهاب ـ حالا بگیر بخواب...!

من ـ اما من اینطوری خوابم نمیبره...!

شهاب ـ باهات شرط میبندم حتی زودتر از من خوابت میبره...

هیچی نگفتم و خیلی آروم سرمو تکیه دادم به سینه اش...چشام داشت گرم میشد که فهمیدم دستشو تو دستم قفل کرد...نفسم به شماره افتاد اما بازم کاری نکردم دلم میخواست دوباره مثل قبل صمیمی بشیم...اگه یکم دیگه رفتاراش با من سرد باشه منجمد میشم!

دوباره خواستم بخوابم که شهاب سرشو کرد تو گردنم و هی نفس میکشید! قلقلکم میومد ولی خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم...!!! بعد چند ثانیه سرشو آورد بالا و چندتا فوت تو گردنم کرد که نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و ریز ریز شروع کردم به خندیدن و با اعتراض گفتم:

ـ نکن شهاب نمیذاری بخوابم...!

شهاب ـ چرا؟ به من داره خیلی خوش میگذره! همیشه از این عطرت بزن باشه نفس؟!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ من رزیتا هستم نه نفس!

شهاب خیلی آروم طوری که حتی من شک داشته باشم درست شنیدم یا نه گفت:

ـ تو نفس منی...!

دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن:

ـ چی گفتی؟!

شهاب ـ هیچی بگیر بخواب مگه تو خوابت نمیاد؟! پس بگیر بخواب...!

دوباره هیجان زده شده بودم... من از این ابراز علاقه های دوپهلو و مرموز بیشتر خوشم میاد...! لبخندمو نمیتونستم پنهون کنم سرمو بین بازوی شهاب پنهون کردم و با یه لبخند از سر رضایت به خواب رفتم...


romangram.com | @romangram_com