#شاه_کلید__پارت_324

من ـ اما خاله من نمیتونم باهاش تو یه اتاق بخوابم! اونم رو یه تخت!

خاله ـ چرا اتفاقا خوبم میتونی! نترس شهاب کاریت نداره!

من ـ نه خاله...(صدامو کمی پایین آوردم و گفتم) مگه متوجه نشدید که ماها باهم قهریم....؟!

خاله ـ اتفاقاً متوجه شدم! این بهترین فرصت واسه آشتیه...!

من ـ و حتما من باید برم منت کشی؟!

خاله ـ خدارو چه دیدی شاید هیچ کدوم نرفتید منت کشی...!

خنده ام گرفت و با شک به خاله ام نگاه کردم...





خاله ـ اتفاقاً متوجه شدم...! و شاید این بهترین راه باشه واسه آشتی کردنتون! ( و یه چشمک مکش مرگ ماهم بهم زد!).

من ـ و حتما هم من باید برم منت کشی؟!

خاله ـ نه...! خدارو چه دیدی شاید هیچ کدومتون نرفتید!

با خنده به رفتن خاله نگاه کردم...این زنم عجیب مرموزه!!! با خنده سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم تا وسایلمو جمع کنم بیارم تو اون اتاقه که باید شب توش بخوابم...! البته بگم من که از خدامه برم بر دل شهاب جونم ولی خب یکم خجالت میکشم...تازه از شهاب بخاری بلند نمیشه...!!! وقتی رفتم تو اتاق درو بستم و لباسارو پرت کردم رو تخت...نگاهی به دور و برم انداختم و بعد از عوض کردن لباسام خیلی آروم چراغو خاموش کردم و خزیدم زیر پتو...تخت دو نفره بود ولی شهاب هنوز نیومده بود...چشامو بستم که بخوابم اما حس کردم تشکه داره میره پایین!!! فهمیدم شهاب اومد...ماشالا بچم هرکولیه واسه خودشا...یکم بدنم رو جابه جا کردم که صدای جیر جیر تخت بلند شد...! حرصم گرفت ولی اگه یه چرخ دیگه نمیزدم خوابم نمیبرد!!! یه چرخ دیگه زدم که دوباره جیر جیر تخت بلند شد و صدای شهاب در اومد!

شهاب ـ اه ه ه! چقدر وول میخوری!

من ـ به شما مربوط نیست!





و دوباره یه چرخ دیگه زدم که پام مستقیم خورد تو شکمش و آخش رفت هوا...

romangram.com | @romangram_com