#شاه_کلید__پارت_323
آقا مهدی ـ دخترم...تو و شهاب چتون شده؟! این چند روز اصلا ندیدم با هم حرف بزنید...!
من ـ اقا مهدی چرا شایعه درست میکنید؟! ما چیزیمون نیست!
آقا مهدی ـ ببین دخترم، شهاب پسرمنه! میدونم وقتی تو خودشه یعنی اتفاقی افتاده....اون مغروره، تو برو ازش معذرت خواهی کن، تو زنشی میتونی باهاش راه بیای ولی اون مرده براش افت داره که...
با خشم از جام بلند شدم و گفتم:
ـ خیلی معذرت میخوام ولی دیگه الان تو عهد چوپوق زندگی نمیکنیم که من برم عذر خواهی کنم و به خاطر یه ادم مغرور غرورمو بشکنم! هرچقدر که اون غرور داره منم به همون اندازه مغرورم! ( و با یه ببخشید از پیشش بلند شدم و رفتم تو اتاق و شروع کردم به قدم زدن....وقتی عصبی میشدم تنها راه چاره قدم زدن بود...دور فرش هی راه میرفتم و با خودم زیر لب حرف میزدم... خب معلومه با این رفتارای ضایعمون تا حالا فهمیدن! تو این چند روز حتی یه کلمه هم با شهاب حرف نزدم...دروغ چرا...فقط سر سفره چندبار به اجبار برای اینکه کسی شک نکنه مجبور شدم یا برای اون تو بشقابش برنج بکشم یا بهش بگم یه چیزی از اونور سفره رد کنه بیاد! جو هم به قدری سنگین هست که همه حس کنن یه اتفاقی افتاده! هرچند سپهر از همه خوشحال تره و سر سفره هی میگفت و خودش میخندید...گاهی اوقات هم نسرین همراهیش میکرد...ارمینا و امین هم سر به سر شهاب میذاشتن و شهرزاد هم سعی میکرد منو بخندونه ولی ما فقط یه لبخند مصنوعی تحویلشون میدادیم و تو سکوت ناهار میخوردیم....شاید چون هیچ کدوم حرفی نزدیم شک کردن چون اصولا من و شهاب هرجا میریم یا باهم کل کل میکنیم یا سربه سر بقیه میذاریم و حتما براشون تعجب برانگیز بوده که چرا ما ساکتیم!
با صدای زنگ نیم متر از جام پریدم...! با حرص رفتم درو باز کردم...عمه بابام بود با فک و فامیلاش... با لبخند ازش استقبال کردم تا بیاد تو...ماشالا فکر کنم با مینی بوس اومده بودن بس که زیاد بودن...! عمه بابام با دوتا دختراش و بچه هاشون! و پسرش با زن و بچه اش...! دست این عمه بابامم که اگه اشتباه نکنم اسمش فرنازه ، یه ساک گنده بود که حدس میزنم برای اینه که بیاد اینجا تلپ شه!!! این فرناز خانوم دوست صمیمی مامان بزرگمه...فکر کنم مامان بزرگ از اینا دعوت کرده که بیان و امشبو بمونن! به خاطر همینه که اینا نفری یه ساک دستشونه! خنده ام گرفت ولی با خوش رویی به سمت داخل دعوتشون کردم و همه اومدن دور اینا و دوباره بساط ماچ و بوسه به راه شد!!! با بی حوصلگی رفتم تو اتاقم و مشغول آرایش خودم شدم....بهتر از بیکاری بود... یه برق لب زدم تا لبام از این حالت خشکی دربیاد...یکمم عطر به خودم زدم و خیره شدم به تصویر خودم تو آینه...چقدر کسل به نظر میام اصلا انگار نه انگار که عیده و یه سال جدید شروع شده...کسالت از تو چشام میبارید... سرمو تکون دادم که چندتار از موهام افتاد روچشام که با فوت به سمت بالا هدایتش کردم ولی دوباره اومد رو چشمم...! دوباره فوتشون کردم ولی حتی این موها هم بازیشون گرفته بود...! خنده ام گرفت و همینطور که موهامو فوت میکردم به قیافه خودم تو آینه نگاه کردم خیلی خنده دار شده بودم! مثه این دختر بچه های تخس و بی حوصله...!
دوباره برگشتم به حالت عادیم و خواستم از اتاق خارج شم که شهاب وارد شد...سعی کردم خیلی ریلکس از کنارش رد بشم ولی به دلیل هیجان بدنم داشت میلرزید و بالاخره در لحظه آخر یه تنه کوچولو بهش زدم و خارج شدم...حس کردم شهاب یه نفس خیلی عمیق کشید ولی دیگه من از اتاق رفتم بیرون و نفهمیدم چیکار کرد! فکر کردم الان صدام میکنه یا مثلا مثل این فیلما بازومو میگیره میکشونه تو اتاق ازم معذرت خواهی میکنه و بعدش اعتراف عاشقونه و ... وای حتی فکرشم قلبمو به تپش درمیاره! دلم غنج میره وقتی به این فکر میکنم که شهاب یه روز بهم اعتراف میکنه....ولی وقتی هم به این فکر میکنم که اینده من با شهاب رقم نخورده انگار که از یه قله به پایین سقوط میکنم....
***
ـ دو دقیقه بیاید ببینم...!!!
من ـ چشم خاله یه لحظه صبر کنید این ظرفارو بشورم الان میام...
بعد از شستن ظرفای شام رفتم پیش خاله تا ببینم چی میخواد بهم بگه...
رفتم پیشش و گفتم:
ـ جانم خاله؟!
خاله ـ ببین فرناز خانوم امشب میخواد تو اتاق تو بخوابه اشکالی که نداره؟! بچه هاشم تو سالن میخوابن...میمونه دوتا اتاق که تو یکیش آرمینا و شهرزاد و نسیم میخوابن...سپهر و امینم تو سالن... تو اون یکی اتاقه که تخت دونفره داره تو و شهاب بخوابید....! چون دیگه جا ندارید...!
تقریبا با صدای بلند و متعجب گفتم:
ـ چـــــی!؟
خاله ـ چیه هی داد میزنی؟! شهاب که نمیخواد بخورتت!
romangram.com | @romangram_com