#شاه_کلید__پارت_322

شهاب ـ وقتی من برای تو نقش یه وسیله ی انتقام جویی رو دارم چیز بیشتری نباید ازم انتظار داشته باشی...

یه بغض بزرگ ، به بزرگی یه گردو به گلوم چنگ انداخت...

با صدای لرزون گفتم:

ـ شهاب...یعنی هنوز نفهمیدی که دور و برت چی میگذره؟ فکر میکنی...فکر میکنی من کی ام؟فکر کردی به همین راحتیا به خودم اجازه میدم داشته باشمت چون شوهرمی بهم محرمی...؟! یعنی اینطوری راجع بهم فکر کردی...فکر کردی هنوز سپهرو دوست دارم...یعنی هنوز متوجه نشدی که....

دیگه نتونستم ادامه بدم...مطمئنم دیگه فهمیده بود عاشقش شدم...حرفام دو پهلو بود ولی درکش زیاد سخت نبود...با بغض و اشکی که تو چشمم حلقه زده بود به آرومی ازکنارش گذشتم و برخلاف بقیه که داشتن ادامه میدادن راه خونه رو درپیش گرفتم....دلم شکسته بود، بغضمو نمیتونستم رها کنم...با صدای مهیب آسمون و رعد و برق، انگار که به خودم اومدم بغضم رها شد و اشکام جاری... اشکام با قطره های بارون یکی شده بود...شاید به سپهر هیچ حسی نداشتم قبلا ولی الان با تمام وجود ازش متنفرم...اینبار از ته دل ازش متنفرم...اگه شهاب بر نگرده من چه خاکی به سرم بریزم؟ من بدون اون میمیرم خدایا چرا چیزیو که ازش میترسم به سرم میاری؟ هدفت چیه؟!

با گریه داشتم به راهم ادامه میدادم...غرورم خرد شده بود...دوباره داشتم اشتباه میکردم...اگه کسی جلومو نمیگرفت بهش خیلی مستقیم ابراز علاقه میکردم! تا همینجاشم زیادی پیش رفته بودم.....ولی من برای شهاب چی؟ فقط روم حساس بود؟ همین؟!

دیگه نمیتونم بهش نگاه کنم...دیگه فهمیده من عاشقشم شاید منو از خودش محروم کنه...شاید دیگه نذاره ببینمش.... دلم میخواست بگردم عقبو نگاه کنم...ولی غرورم اجازه نمیداد....تا اینکه دلو زدم به دریا و سرمو بگردوندم...و برای بار دوم غرورمو تو یه روز شکوندم...! شهاب نیومده بود دنبالم...اهل منت کشی نیست...غرورم راست میگفت...دل همیشه حرف حق نمیزنه...

***

چند روز از اون شب بارونی گذشت...شهرزاد و آرمینا خیلی سراغمو گرفتن و شهاب به همشون گفت که سرش درد گرفته و رفت که بخوابه...! به همین سادگی... این چند روز اصلا ندیدمش....یعنی یا من از اون فرار میکردم یا اون...دیشب رفتم پیش ارمینا یعنی دقیقا بر دل آرمینا نشستم خیلی اروم و مظلوم اشک ریختم...ارمینا هم داشت به سپهر بد و بیراه میگفت...اینقدر حالم گرفته بود که نتونسته بودم جواب سپهرو هم بدم...فکر اینکه من برای شهاب فقط یه هوسم عذابم میداد...و اینکه اون چه چیزی راجع به من فکر کرده...! و بدتر از اون اینه که من غیر مستقیم بهش گفتم عاشقشم... خدایا چرا از عرش پرتم کردی به فرش؟!؟! من داشتم تازه به شهاب امیدوار میشدم اونوقت این سپهر مثل یه جلبک خودشو انداخت وسط...! مرتیکه نکبت! الدنگ دراز کچل!

یکی نیست بگه اخه رزیتا اگه مردی اینارو جلو روش بگو...نه تو دلت...!

امشب و فردا شب فقط شیرازیم یعنی دو روز دیگه که میشه 15 فروردین برمیگردیم تهران...خداروشکر اون موقع تق و لقه و کسی متوجه غیبت من و شهاب همزمان نمیشه!!! شایدم بشن ولی به درک اینا الان واسه من مهم نیست تنها چیزی که داره مثه خوره روحمو میخوره شهابه! دلم میخواست یه کنترل داشتم و این قسمت از زندگیمو میزدم عقب و دوباره دیالوگمو میگفتم...وای میستادم تا ببینم حرف اون چیه... به جای اینکه مثل این افسرده ها پاشم برم خونه میرفتم با سپهر دعوا میکردم....میرفتم یه خاکی تو سرم میریختم...!!!

با صدای شوهرخاله ام به خودم اومدم:

ـ رزیتا...!

سرمو با شدت برگردوندم که گردنم حسابی درد گرفت...قیافه ام درهم رفت و با اخم ناشی از درد پرسیدم:

ـ بله آقا مهدی؟!

شوهرخاله ـ بیا دو دقیقه بهت میگم...

با بی حوصلگی رفتم تا ببینم چیکارم داره...اصلا دوست نداشتم نصیحتاشو بشنوم چون آقامهدی از اون دسته آدماییه که با نصیحت حرفشو میزنه...یه لبخند رو لبم نشوندم و گفتم:

ـ بله با من کاری داشتید؟!

romangram.com | @romangram_com