#شاه_کلید__پارت_320
من ـ تو هی شروع میکنی خب...!
شهاب نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...ولی چند ثانیه بعد گفت:
ـ چرا اینقدر دستات سرده؟
سرمو به علامت ندونستن تکون دادم...شهاب دستمو از تو جیبش در آورد...فکر کردم میخواد بره جایی ولی خیلی سریع دستشو انداخت دور شونه ام و منو به خودش چسبوند. به طوری که تقریبا تو بغلش بودم...با دستش بازومو فشار میداد و بیشتر منو به خودش میچسبوند...از این کارای یهویی اش خیلی خوشم میومد...تا اینجا فهمیده بودم شهاب مردیه که احساسشو با اعمالش به آدم میفهمونه....از اون کسایی نیست که فقط حرف از عشق بزنه....شاید در این صورت بتونم به شهاب امیدوار باشم....
داشتیم خیلی عشقولانه باهم راه میرفتیم که یهو امین اینا وایسادن...آرمینا با دیدن ما با شیطنت گفت:
ـ اوووو اینا رو نگاه!
همه خندیدن جز سپهر... کاش میفهمید من عاشق شهابم....کاش میفهمید من بی خیال انتقام شدم....میترسم از اون روزی که سپهر بره و شهاب هم جا بزنه و بگه " خب دیگه من وظیفه امو انجام دادم تا از سپهر انتقام بگیری! حالا دیگه خداحافظ!!!" از این میترسم....کاش شهابم بفهمه فقط یه وسیله واسه انتقام نیست... وقتی یه روز نبینمش کلافه و دلخورم از همه چیز....شهاب بودنش واسم مثل هوا ضروریه...اگه نباشه روحم به معنای واقعی میمیره....
با صدای شهاب به خودم اومدم:
ـ اونورو نگاه کنید این صحنه ها به درد شما نمیخوره!
خنده ام گرفت و با خجالت خواستم از بغل شهاب بیام بیرون ولی نذاشت و سفت سرجام نگهم داشت...نسرین خسته شده بود و یه بند غر میزد! مثه این پیرزنا...! هرکی نشست رو یه نیمکت ولی من و شهاب خواستیم به راهمون ادامه بدیم...هنوز خسته نشده بودیم...ولی از شانس بد ما سپهر هم باهامون اومد! هی من با شهاب صحبت میکردم این سپهر مثه خر میپرید وسط مکالممون! از دستش کفری شده بودم که مرتیکه با کمال پررویی گفت:
ـ رزیتا میشه دو دقیقه بری من با اقا شهاب کار دارم...
من ـ ولی من و شهاب چیزیو از هم پنهون نمیکنیم یهو بگو...!
شهاب ـ خانومم راست میگه همینجا میتونی بگی!
سپهر ـ ترجیح میدم فعلا با خودت صحبت کنم...بعدا اگه صلاح دونستی به رزیتا بگو...
شهاب با شک و تردید بهش نگاه کرد و بعد به من...با اشاره شهاب از جمعشون خارج شدم...خدا کنه چیز بدی به شهاب نگه...
نمیدونم چرا ولی استرس گرفته بودم...رفتم بین شهرزاد و آرمینا وایسادم و دستاشونو گرفتم...دستام دوباره سرد شده بود ولی اینبار از سرما نبود از ترس بود...میترسم سپهر چیزی بهش بگه و شهاب بهم بریزه یا منو متهم کنه...هرچند من خیلی هم بی گناه نبودم...تو 14 سالگی خیلی شیکر خوردم!!! نمیدونم قراره چیو تعریف کنه...ولی به قدری مضطرب شده بودم که قلبم تند تند میزد و ناخودآگاه دست شهرزاد و آرمینا رو فشار میدادم...تا اینکه... چند دقیقه بعد شهاب با عصبانیت برگشت و خیلی غیرمنتظره بازوی منو گرفت و از شهرزاد و آرمینا جدا کرد و با یه ببخشید منو کشون کشون برد پشت یه درخت...دستشو برد بالا تا بزنه و من دستامو سپر صورتم کردم و گفتم:
ـ نزنیا...!!!
و به جای اینکه دستش رو صورت من فرود بیاد مشتش کرد و محکم کوبید به درخت کنارش به جای دست اون قلب من درد گرفت وقتی خون جاری از دستش رو دیدم.... خواستم دستشو بگیرم تا ببینم چی شده که دستشو پس زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com