#شاه_کلید__پارت_319


من ـ با شهرزاد اینا یکم هوا بخوریم!

خاله ـ مواظب خودتون باشید ، یه چیز گرم میپوشیدین خب!

من ـ سرد نیست که!

بابا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

ـ ساعت دهه الان! شاید بارون بیاد میدونی که شبا شیراز سرد میشه!

من ـ اگه سرد شد برمیگردم! فعلا خداحافظ همگی!

با شهرزاد سریع از پله ها رفتیم پایین...قرارمون تو پارک بغل خونه بود...وقتی رسیدیم پسرا داشتن قدم میزدن...نسرین و آرمینا هم باهم بودن... شهرزاد یهو وسط پارک داد زد:

ـ هی شهاب ما اومدیم! بیا اینم رزیتا هی سراغشو میگرفتی!

شهاب با شماتت به شهرزاد نگاه کرد انگار نمیخواست که من بفهمم! ولی خدایی خیلی خوشم اومد این شهرزادم خوب بلده بچزونه ها...! شهاب وایساد تا من بهش برسم ولی بقیه پسرا به راهشون ادامه دادن...رفتم کنار شهاب و گفتم:

ـ شنیدم که بعضیا دلشون واسه من تنگ شده بود!

دوست داشتم امشب اون چیزایی که باید میشنیدم رو از زیر زبونش بکشم بیرون!

شهاب ـ اشتباه به عرضتون رسوندن...! چون بعضیا شمارو همین نیم ساعت پیش دیده بودن!

من ـ نیم ساعتم، نیم ساعته!

شهاب ـ وروجک اینقدر زبون نریز...!

من ـ خودتی...!

شهاب دستمو تو دستش گرفت و برد تو جیب کاپشنش...

شهاب ـ اینقدر با من کل کل نکن جوجه...!


romangram.com | @romangram_com