#شاه_کلید__پارت_314
من ـ مرسی عزیزم! بیا بریم اون اتاق یکم حرف بزنیم حوصله امون سر نره...(و دستشو کشیدم و باخودم بردم) خب امشب قراره امشب بمونی؟!
نسرین ـ اره من امشب میمونم اشکالی که نداره؟!
من ـ نه بابا چه اشکالی راحت باش!
بعد از تعویض لباسش به سمت اتاقی که بچه ها توش بودن راهنماییش کردم....همه یه گوشه ولو شده بودن و بی حال بازی در میاوردن...هرچند حال منم به اندازه اونا گرفته بود...ولی مثه اینکه سپهر زیاد بدشم نیومد چون به نسرین اشاره کرد که پیشش بشینه...بیخیال شونه ای بالا انداختم و رفتم کنار شهاب...دستمو گرفت و در گوشم گفت:
ـ حوصله ام سر رفته...
به دلیل اینکه هوا تو گوشم رد و بدل شد قلقلکم اومد و خنده ام گرفت که اطرافیان با تعجب نگام کردن! حتما الان باخودشون میگن این شهاب چی داره در گوش این میگه! شهاب لبخندی زد و دوباره همون کارو تکرار کرد و گفت:
ـ قلقلکت میاد نه؟!
خنده ام بیشتر شد و دستمو گذاشتم رو شونه اش و به زور گفتم:
ـ نــــه!
این شهرزادم از کارای من خنده اش گرفته بود...به زور خودمو از شهاب جدا کردم تا اینقدر کرم نریزه! البته منم بدجوری کرمم گرفته بود!
شهاب ـ بچه ها یه کاری کنید چقدر بی حالید!
نمیدونم چرا ولی یهو مثل قبلنا ادای شهابو درآوردم...! صدامو کلفت کردم و گفتم:
ـ راست میگه دیگه بچه ها بجنبید!!!
با این کار من همه زدن زیر خنده شهابم با حرص بهم نگاه کرد....شهرزاد انگار چیزی یادش افتاد که گفت:
ـ وای رزیتا ادای شهابو در بیار سرکلاس!
ابرومو به علامت پرسشی !!! حرکت دادم و گفتم:
ـ کدوم؟!
شهرزاد ـ همون که میگفت الان میام میخورمتون!
romangram.com | @romangram_com