#شاه_کلید__پارت_313


ـ پس تو رزیتایی دیگه؟! چقدر بزرگ شدی عزیزم! منو میشناسی دیگه؟!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ بله خودم هستم...بله شما عمه پدرم هستید!

عمه ـ وایی الهی دورت بگردم میدونستم منو یادت میاد!

با این حرفش چند نفر از پسرا که اونور بودن زدن زیر خنده...تو بد موقعیتی گیر کرده بودم باید خودمو نگه میداشتم تا نخندم!بالاخره با کلی تعارف تیکه پاره کردن خانمه رفت و ماهم از بقیه استقبال کردیم...وقتی سلام و احوال پرسیا تموم شد سه تایی به اتاق هجوم بردیم و یه دل سیر خندیدیم...اینقدر خندیده بودم که اشک از چشمام سرازیر شده بود و دل درد گرفته بودم...تو همین حین مامان یهو در اتاقو باز کرد و گفت:

ـ اِ اِ اِ! نگاشون کن نشستن تو اتاق دارن هر هر میخندن! پاشین جمع کنید بساطتونو بیاید بیرون زشته صدای خندتون کل اتاقو برداشته...!

همینطور که میخندیدم جریان رو برای مامانم تعریف کردم اونم لبشو گاز گرفت و چشم غره ای بهم رفت ولی وقتی داشت از در میرفت بیرون از لرزش شونه هاش فهمیدم که داره میخنده...بالاخره رفتیم پیش مهمونا و بعد از کلی بحث راجع به اینکه چرا چند سال نبودم و چقدر بزرگ شدم و چرا بی خبر ازدواج کردم و این حرفای چرت و پرت، مهمونا قصد رفتن کردن...وقتی مهمونا رفتن ساعت 8 بود..با بچه ها تصمیم گرفتیم یه املت درست کنیم بخوریم! من املت رو درست کردم شهرزاد و آرمینا خیلی حرفه ای و شاعرانه میزو چیدن! ولی وقتی املت رو گذاشتم رو سفره یک ضدحالی خوردن این پسرا...! فکر کردن این سفره شاعرانه مخصوص یه غذای شاعرانه اس! ولی خب چی شاعرانه تر از املتی که من درست کرده باشم!؟؟! برای بزرگترا میز رو چیدیم که راحت باشن و خودمون رو زمین نشستیم و با خنده شام رو خوردیم و بعد از خوردن شام ، ما به خودمون استراحت دادیم و پسرا ظرفا رو جمع و جور کردن و شستن...هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بهم خوش بگذره...!داشتم به این فکر میکردم که خیلی بهم خوش گذشته که دوباره زنگ درو زدن...با سرعت رفتم درو باز کردم و با دیدن نسرین و خانواده اش لبخند رو لبم ماسید...

بعد از خوردن شام قرار شد پسرا برن ظرفارو بشورن و ما به خودمون استراحت بدیم...با خنده داشتیم ظرف شستن پسرارو نظارت میکردیم که یهو زنگ در به صدا در اومد...خودمو سریع به سمت در رسوندم و بازش کردم و با دیدن مهمون جدیدی که احتمالاً ، یا بهتره بگم حتما اومده بود تا کلا اینجا پلاس شه خشکم زد...! فقط همین نسرین اینارو کم داشتیم! لبخند از رو لبم محو شد ولی برای حفظ آبرو یه لبخند خشک تحویل نسرین دادم و به عموم هم سلام کردم و از جلو در کنار رفتم تا بیان داخل...تو دلم داشتم به نسرین فحش میدادم...!!! خوشم نمیومد بیاد اینجا...اینقدر افاده ایه که خوشیمونو بهم میزنه...باورم نمیشه یه زمانی نسرین صمیمی ترین دوست من بود! ولی سر همین سپهر بود که دوستیمون بهم خورد...منم به خاطر همین از نسرین بدم میاد وگرنه اینقدرها هم دختر چندشی نیست! ولی دلیل نمیشه که کامل چندش نباشه ها...یعنی کلا بیخیال دختر مزخرفیه! با حرص پوفی کردم وبا یه صدای کاملا مصنوعی داد زدم:

ـ وایــی بچه ها بیاید ببینید کی اومده! نسرین...!!!

همه از آشپزخونه اومدن بیرون...انگار یه ضدحال اساسی بهشون وارد شده بود بیچاره ها! البته همه به جز سپهر... وقتی عمو اینا وارد سالن اصلی شدن همه به احترامشون بلند شدن...مامان ازشون پرسید شام خوردن یا نه...که خدارو شکر خورده بودن و اومده بودن! به احتمال زیاد اینا میمونن یا میرن و نسرین میمونه اینجا...به هرحال سعی کردم امشب رو خراب نکنم و با خوش رویی از نسرین استقبال کنم الان که دیگه نسرین رقیبم نیست هیچ کاری نمیتونه کنه پس برای چی به خودم تلقین کنم این دختر مزخرفه!؟

پس با بیخیالی به اتاقم بردمش تا لباساشو عوض کنه...نمیدونستم باید بهش چی بگم دلم میخواست برم پیش شهاب...خیلی وقت بود باهاش دو کلام حرف درست حسابی نزده بودم!!! خواستم از اتاق برم بیرون که صدای متعجب نسرین متوقفم کرد:

ـ رزیتا تو ازدواج کردی؟!

برگشتم و لبخندی زدم و گفتم:

ـ اره...! با شهاب دیگه ما نامزد بودیم...!

نسرین لبخندی زد و گفت:

ـ مبارک باشه دوستم!

ایی.. سطل اشغال کوش؟! رزیتا قرار شد خوب باشیا...!!!


romangram.com | @romangram_com