#شاه_کلید__پارت_312

آرمینا ـ جورابتو درار...!

همه با تعجب به ارمینا و سپهر نگاه میکردیم...سپهر با بیخیالی جورابشو در آورد...آرمینا رفت آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب برگشت...رنگ سپهر پرید، اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو...! بیچاره سپهر!

آرمینا جورابای سپهر رو برداشت و کرد تو لیوان...با اینکارش همه زدیم زیر خنده ولی سپهر داشت از خجالت میمرد! امینم دستشو گذاشته بود رو شونه سپهر و میخندید که بیشتر حرصشو در میاورد!

سپهر ـ نکنه انتظار داری اونارو پام کنم!؟

آرمینا ـ نه گلم! (و جورابارو بعد از چند ثانیه از لیوان در اورد و لیوان آب رو گرفت جلوش و گفت) بخور...!

خنده هامون شدید تر شده بود و چهره سپهر رفته بود تو هم! چندشش شده بود مخصوصا وقتی آبش بوی گند جوراب گرفته بود...آرمینا رو زانوهاش نشسته بود و وقتی دید سپهر لیوانو نمیگیره همینطور که نشسته راه میرفت لیوانو هم به سمت سپهر میگرفت و سپهر هی عقب عقب میرفت...تا جایی که دیگه چسبید به کمد دیواری...آرمینا به من اشاره کرد که برم سپهرو نگه دارم و خودش به زور میخواست اون آبو بریزه تو حلق سپهر...سرمو چرخوندم و شهاب نگاه کردم تا خواستم برم چشم و ابرو اومد و خودش جای من رفت سپهرو نگه داشت! یعنی کیلو کیلو قند داشتم تو دلم آب میکردم از این غیرتش...!بالاخره با هزار زور و زحمت سپهر تا اخرین قطره اون آبو خورد... ولی به محض اینکه ولش کردن هجوم برد به سمت دستشویی...! دیگه تصمیم گرفتیم بازی نکنیم البته چه تصمیم میگرفتیم چه نمیگرفتیم چون زنگ زدن و مهمون اومده بود برامون نمیتونستیم ادامه اش بدیم!!!ما دخترا رفتیم جلو آینه و سر و وضعمونو درست کردیم و بعد رفتیم بیرون...پسرا هم که زودتر از ما خوش و خرم رفته بودن بیرون...!!! تا از اتاق اومدیم بیرون و یه سلام و علیک مختصر کردیم یه خانم مسنی که تو عمرم حتی یه بارم ندیده بودمش اومد اول از همه شهرزاد رو بغل کرد و گفت:

ـ الهی قربونت برم من عمه!!! منو میشناسی؟

شهرزاد لبخند کج و کوله ای زد و گفت:

ـ ام...نه متاسفانه!

عمه ـ من عمه باباتم رزیتا جون!

من و آرمینا به زور داشتیم جلو خنده امونو میگرفتیم ولی نمیشد بالاخره یه نیشخندی زدیم که شهرزاد با اخم رو به ما گفت:

ـ من شهرزاد هستم رزیتا...

اون خانمه نذاشت حرفشو تموم کنه و یهو آرمینا رو بغل کرد...!

عمه ـ پس تو رزیتایی! الهی من قربونت بشم عزیزم! چقدر بزرگ شدی!

دستمو گذاشتم رو دهنم که نزنم زیر خنده آخه این کی بود؟!

آرمینا درحالی که رگه هایی از خنده تو کلامش موج میزد گفت:

ـ من ارمینا هستم...ببخشید رزیتا اینه...( و به من اشاره کرد)...

لبخند ملیحی زدم...یا ابوالفضل الان میاد...! منو بغل کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com