#شاه_کلید__پارت_311


بعد از تعویض لباسامون و خوردن یه چایی داغ که خیلی چسبید، قرار شد جرئت یا حقیقت بازی کنیم! تنها بازی دم دستمون! همیشه از این بازی میترسیدم ولی اینبار خودمم خیلی استقبال کردم...ماها همه رفتیم تو یه اتاق و بقیه تو سالن موندن...امین و شهرزاد باهم ، من و شهاب و آرمینا و سپهر هم باهم...! همینا بودیم یه دایره کوچیک تشکیل دادیم و سپهر یه بطری آورد گذاشت وسط و چرخوند...سر بطری رو به شهرزاد بود...

سپهر ـ جرئت یا حقیقت؟!

شهرزاد ـ حقیقت...

سپهر بی حوصله بود قشنگ معلوم بود دلش میخواست سر بطری به طرف من یا شهاب بیوفته تا زهرشو بریزه!

سپهر ـ اولین شیطنتت چی بود؟!

شهرزاد زیر چشمی به امین نگاه کرد و گفت:

ـ با یه پسر دوست شدم...!

سپهر خنده مزخرفی کرد که دلم میخواست بزنم لهش کنم الدنگو! به عمه ات بخند!

شهرزاد بطری رو چرخوند و دقیقا بین من و شهاب وایساد بطری...دوباره چرخوند اینبار روی آرمینا ثابت موند... ارمینا هم حقیقت رو انتخاب کرد...سوال شهرزاد این بود که ایا تا حالا رو کسی استفراغ کردی یا نه! این سوالا واقعا مسخره بودن! ولی از بیکاری بهتر بود...جواب ارمینا بله بود! جالبیش اینجاست که به هیچ کس حتی من هم نگفته بود...اون روی پای خانم اکبری بالا اورده بود...! یعنی به محض اینکه اینو شنیدم از خنده ولو شدم...آرمینا هم با حرص نگاهم میکرد ولی من نمیتونستم جلو خنده امو بگیرم! پس بگو چرا ارمینا اصلا دور و بر اون نمیپلکه...!

آرمینا با حرص بطری رو چرخوند که بطری رو به سپهر افتاد...آرمینا یکی از اون لبخند شیطانیاشو زد از همونایی که من و مهرناز هیچ وقت دلمون نمیخواست در معرضش قرار بگیریم!

آرمینا با هیجان پرسید:

ـ جرئت یا حقیقت؟!

سپهر پوزخندی زد و گفت:

ـ جرئت!

من و آرمینا طبق عادت یهو باهم گفتیم:

ـ ایول!!!

سپهر اینبار لبخندی زد و منتظر حرف ارمینا شد...


romangram.com | @romangram_com