#شاه_کلید__پارت_310

من ـ ولی گرخیدی بچه ننه!

ولی قبل اینکه چیزی بگه دستمو از دستش کشیدم بیرون و فرار کردم! ولی خب به هرحال همه حرفامو بهش زدم...! دیگه جای هیچ چیزی باقی نمیمونه!

با اعصابی داغون رفتم سمت شهاب اینا...این سپهرم مثه چغندر هی خودشو میندازه وسط! هنوز باورش نشده من ازدواج کردم! فکر میکنه دارم ازش انتقام میگیرم! شاید هدفم از انجام اینکار انتقام از سپهر بود ولی دیگه تموم شد! من عاشق شهابم دلیلی نداره خودمو درگیر سپهر کنم! باید یه کاری کنم باورکنه! فکر میکنه من باهاش شوخی دارم! مرتیکه چلغوز!

به محض اینکه رفتم پیش بقیه یه رعد و برقی زد که زهره امو ترکوند و بارون شروع به باریدن کرد! اینم از شانس منه! برای اولین بار اومدم اینجا و باید همچین اتفاقایی رخ بده! بارونم که دیگه جای خود دارد!!!!! وقتی رفتم پیش شهاب با عصبانیت داشت نگام میکرد...میدونستم چیزی ندیده ولی آرمینا بهش گفته... هیچ کس با خودش چتر نیاورده بود و همه داشتن فرار میکردن! بارونم اینقدر تند بود که بعضیا خیس آب شده بودن! ولی ما زیر یه سقف وایساده بودیم تا خیس نشیم! اما بالاخره که باید میرفتیم! بعد پنج دقیقه ، تصمیم گرفتیم سریع بریم سوار ماشینامون بشیم... کلاه سویی شرتمو گذاشتم سرم و تقریبا تا ماشین دویدم...وقتی رسیدیم دیگه موش آب کشیده شده بودیم...حتی نتونستم از فضای اطرافم لذت ببرم...! پس الان لذت میبرم چه کاریه؟! بوی خاک بارون زده بلند شده بود...چیزی که من عاشقش بودم...درختا به خاطر وزش باد تکون میخوردن و باد چادر یه خانمی رو که خیلی هم سریع میدوید رو به بازی گرفته بود و خانمه هم سعی داشت چادرش رو نگه داره تا باد نبرتش! هیچ کس چتر باخودش نیاورده بود به جز کسایی که جدید داشتن میومدن...

بارون اینقدر شدید شده بود که دیگه برنامه های دیگه رو هم مجبور شدیم کنسل کنیم و بریم خونه...!!! حوصله خونه رفتن نداشتم ، اگه دست خودم بود دلم میخواست دست شهابو بگیرم دوتایی پاشیم بریم تو این بارون قدم بزنیم! که به احتمال زیاد سرما هم میخوریم و مامانم کلی سرمون غر میزنه! پس این قضیه منتفی شد! هیچی دیگه باید بریم خونه به قیافه های هم نگاه کنیم! با بی حوصلگی سرمو چسبوندم به شیشه ماشین و به درختایی که خیلی سریع از کنارشون میگذشتیم نگاه میکردم که باعث شد سرگیجه بگیرم...سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و همه ساکت بودن...کلافه بودم...شهاب هم کلافه بود و شیشه رو هی بالا و پایین میکرد... این شهابم خیلی زود جو گیر میشه ها...چیزی نشده که بابا...کاش سر اوت تو گوشی که به سپهر زدم ظاهر میشد میدید چه باحال زدمش! اصلا خودم حال کردم...! راستی جالبه ها من هنوز هیچی از شهاب نمیدونم...! ولی اون بیشتر علایق و خصوصیات منو میدونه...چقدر من خرم! هنوز یاد نگرفتم اول طرفو بشناسم بعد تیریپ عشق و عاشقی بردارم! ولی خب هنوز دیر نیست وقت دارم تا بشناسمش! فقط تنها چیزی که خیلی مهمه اینه که وقتی عصبانیه و هی دست میکشه تو موهاش نباید نزدیکش شد! مثه الان که نباید باهاش حرف زد...

پوفی کردم و با چشامو بستم و سعی کردم یکم به مغزم استراحت بدم و فکر نکنم! کاش یکم از این فکرم تو درس استفاده میکردم! والا اونوقت تا الان یه انیشتنی چیزی شده بودم! داشتم همینطوری شر و ور میگفتم که چشام گرم شد و خوابم برد...حدود نیم ساعت بعد حس کردم کسی در ماشین رو باز کرد و خیلی اروم طوری که سعی داشت بیدار نشم دستشو انداخت دور کمرم و اون یکی دستشم از زیر زانوهام رد کرد و منو بلند کرد و در ماشینو با پاش بست...چشمامو باز نکردم دلم نمیخواست تموم شه...میدونستم شهابه به خاطر همین خودمو بیشتر بهش چسبوندم...چیزی نگفت ولی میدونستم داره بهم لبخند میزنه...میدونست بیدارم ولی هیچ کدوم به روی خودمون نمیاوردیم! تازه یادم افتاد این همه پله رو باید بره بالا...عذاب وجدان گرفتم و چشامو باز کردم...برخلاف میلم لبخندی زدم و گفتم:

ـ سلام...! کی رسیدیم؟ ارمینا اینا کوشن؟!

شهاب ـ همین الان! اونا زودتر رفتن...

من ـ ببخشید شهاب تو زحمت افتادی حالا منو بذار پایین خودم میرم...

شهاب ـ نه راحت باش میتونم ببرمت سنگین نیستی.

من ـ کمرت درد میگیره دیوونه بذارم پایین خودم میرم...

شهاب ـ عمراً اگه بذارم...

من ـ ولی شهاب...!

شهاب منو تو بغلش یه دور بالا پایین کرد که قلبم اومد تو دهنم از ترس...!

دیگه هیچی نگفتم و از ترس دستامو محکم دور گردن شهاب حلقه کردم...

من ـ شهاب اگه خسته شدی بگو! ولی خیلی زیاده نمیتونی کمرت درد میگیره!

شهاب ـ اخه جوجه! تو وزنی داری که من کمرم درد بگیره...! من هرکولی ام واسه خودم!

خنده ام گرفت و زیر چشمی به هیکلش نگاه کردم...خاک عالم...چشاتو درویش کن رزیتا...!درکمال ناباوری شهاب تا آخرین پله منو بغل کرده بود و حتی نمیذاشت وول بخورم! به محض اینکه منو گذاشت زمین امین درو باز کردو ما داخل شدیم...غلط نکنم داشتن با شهرزاد مارو دید میزدن!!!

romangram.com | @romangram_com