#شاه_کلید__پارت_309
ببند گالتو لطفا رزیتا! داری گند میزنی!
سپهر خیلی بی مقدمه پرسید:
ـ دوسش داری رزیتا؟!
خنده ام گرفت! شهاب هم دقیقا همین سوالو پرسید ازم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ خیلی! خیلی زیاد! شهاب جزئی از زندگیمه...
سپهر ـ جدی؟ حتی بیشتر از من؟!
صبر کن ببینم! سپهر فکر میکنه من هنوز عاشقشم؟!
من ـ سپهر تو چی فکر کردی؟! فکر کردی من هنوز عاشق توام؟! پسرعمو من واقعا عاشق شهابم! واقعا...!!! بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی! حتی بیشتر از وقتی که تورو دوست داشتم! من فقط به تو وابسته بودم ولی الان ، من کاملا شهابو دوست دارم! من الکی به خاطر یه اشتباه بچگانه با زندگیم بازی نمیکنم! ( و حلقه تو دستمو نشونش دادم وگفتم) بدون عشق ازدواج نمیکنم! یادت میاد گفته بودم؟! خب حالا شهاب عشق زندگیمه من بدون اون نمیتونم! پس کلا بیخیال شو! به خودتم امیدواری نده!
برگشتم که برم اما سپهر مچ دستمو گرفت و برم گردوند و منو محکم چسبوند به دیوار و گفت:
ـ حرف آخرت بود؟! من بهت فرصت دادم تا برگردی! رزیتا...من هنوزم دوستت دارم...
با اون دستی که آزاد بود محکم زدم تو گوشش و گفتم:
ـ خجالت بکش! من دیگه ازدواج کردم! تو؟! تو فرصت دادی تا برگردم؟! عوضی این تو بودی که رفتی ، من برگردم؟! هنوزم دوسم داری؟! تو کی دوسم داشتی که دوست داشتنت ادامه داشته باشه؟! اولین روزی که بعد از این همه سال همو دیدیم یادت میاد؟! تو حتی منو نشناختی! چطور ادعای دوست داشتن میکنی؟! تازه تا فهمیدی این منم، همون رزیتا گفتی وای خدایا! من دوسش دارم! آره؟!
سپهر ـ رزیتا اروم باش...
من ـ ولم کن آشغال عوضی برو گمشو اونور تا شهابو صدا نکردم!
سپهر ـ حالا اگه صداش کنی چی میشه؟
من ـ مثه اینکه اوت کتکه رو که از شهاب خوردی یادت رفته!
سپهر ـ هه! یه دعوای کوچولو بود!
romangram.com | @romangram_com