#شاه_کلید__پارت_308
رفتیم یه گوشه دنج وایسادیم...
شهاب ـ رزیتا ، چرا اینقدر با سپهر بحث میکنی؟! جوابشو نده! خوشم نمیاد وقتی باهاش بحث میکنی...! رزیتا تو دوسش داری؟!
تو رمانا خوندم وقتی همچین جمله ای ازت پرسیده میشه باید بگی نه! من تورو دوست دارم! خب پس یعنی الان وقتشه که بگم؟! غرورمو زیر پام بذارم و بگم؟! اره میگم! الان میگم بهش...
من ـ نه شهاب...من.... نه دیگه دوسش ندارم من..ت...
ـ رزیـــــــتا!
صدای آرمینا مانع ابراز علاقه ام شد! با نگرانی به شهاب نگاه کردم تا ببینم فهمیده یا نه! ولی با گیجی زل زده بود به من! پس یعنی فهمیده ولی نفهمیده دقیقا چی گفتم!
شهاب ـ پس کیو دوست داری؟!
من ـ بیا بریم حالا بعدا میگم...
وای خاک تو سرت کنن رزیتا حالا بعدا میگمم شد حرف؟! وای خدا کنه یادش بره من نمیتونم بهش بگم...!
رفتم پیش آرمینا...
من ـ بله صدام کردی؟
آرمینا ـ اره...سپهر کارت داره!
من ـ ای درد! ای کوفت زهرمار! به خاطر این صداتو انداختی رو سرت؟!
آرمینا ـ اه مزخرف! خب برو ببین چیکارت داره!
با عصبانیت رفتم پیش سپهر و گفتم:
ـ فرمایش؟!
سپهر ـ لات شدی واسه من؟!
من ـ عددی نیستی که بخوام به خاطرت لات شم!
romangram.com | @romangram_com