#شاه_کلید__پارت_307
پوزخندی زدم و بدون اینکه قصد خاصی داشته باشم گفتم:
ـ پس مثل قبل هنوزم بد سلیقه ای!
سپهر پوزخند صدا داری زد و گفت:
ـ اگه با سلیقه بودم که با تو نمیپریدم! حتما بدسلیقه ام که تورو انتخاب کرده بودم!
از اینکه اینقدر بی پرده جلوی شهاب و ارمینا داره حرف میزنه عصبانی شدم و کاملا برگشتم به سمت عقب و زل زدم تو چشماش و گفتم:
ـ موضوع اینجاست که تو اخر بدسلیقه ای چون منو انتخاب نکرده بودی و دست گذاشتی رو یکی دیگه! بد سلیقگیتو میرسونه!
اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم! فقط داشتم چرت و پرت تحویلش میدادم...! ولی از اونجایی که هیچ وقت جوابشو نداده بودم بدبخت هنگ کرد! آرمینا خنده اش گرفته بود چون اونم فهمید چرت گفتم!
شهاب ـ بس کنید لطفا! رزیتا عزیزم لطفا بحث نکن باشه؟!
من ـ ببخشید...
سپهر ـ فکر نمیکردم تا اینجا پیش برید!
به خاطر شهاب جوابشو ندادم...بهتر بود چیزی بهش نمیگفتم چون میترسیدم بازم چرت و پرت بگم بهش...!
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد... وقتی رسیدیم زود تر از همه پیاده شدم تا هوا بخورم...از شانس گند ما، هوا ابری بود...! یعنی افتضاح! اونم برای یه همچین گردشی...! ولی به هرحال... دوربینمو درآوردم و همه جمع شدن تا ازشون عکس بگیرم! دلم میخواست سپهرو محو کنم ولی این بی انصافیه! بیخیال! دوتا عکس دستجمعی که گرفتم، دوربینو دادم دست ارمینا تا از من و شهاب عکس بندازه! چندتا عکس که گرفت دوربینو داد به شهاب تا از من و خودشم عکس داشته باشیم! نمای پشتمون رو خیلی دوست داشتم... به خاطر بادی که میومد خاکا بلند شده بودن و اسمون هم یکم تیره بود و قشنگ شده بود...! دوسش داشتم... بعد از اینکه عکسامونو هم گرفتیم، رفتیم که یه دوری اون تو بزنیم و از مناظر دیدن کنیم مثلا!هه! دست ارمینا رو گرفتم و باهم داشتیم راه میرفتیم و باهم حرف میزدیم که یهو کسی دستامو گرفت...
شهاب ـ آرمینا جان میشه من چند دقیقه دختر عمتو قرض بگیرم؟!
آرمینا ـ بفرمایید برای خودتونه!
خنده ام گرفت انگار داشت میوه تعارف میکرد نکبت!
شهاب دستامو با خشونت گرفت و دنبال خودش کشوند...ای بابا این چش شدهباز؟!
من ـ هی هی شهاب چرا اینقدر تند راه میری...! دستم درد گرفت!
romangram.com | @romangram_com