#شاه_کلید__پارت_306

شهاب ـ نه نه! خودم میرم!

حس کردم داره نزدیک میشه...سرمو بیشتر کردم تو بالش...نه الان خفه میشم...یکم از بالش فاصله گرفتم که یهو شهاب درگوشم گفت:

ـ نخند! من ضایع میشم تو نخند! مرض داری وقتی بیداری وانمود میکنی خوابی!

غلتی زدم و به تلافی این حرفش به طور مثلا تصادفی زدم تو شکمش که اخش در اومد! با یه حالت خواب آلودی گفتم:

ـ چی گفتی عزیزم؟!

شهاب ـ هیچی گفتم پاشو خوشگلم هنوز کلی کار داریم! منم یه کار شخصی باهات دارم!

منظور شهاب این بود که به حسابت میرسم ولی مثه اینکه بقیه چیز دیگه ای برداشت کردن که زدن زیر خنده! ای بابا...اینم از عواقب تو سالن خوابیدنه!

نشستم رو رختخواب و دستمو به سمت شهاب دراز کردم...دستمو گرفت و کمکم کرد بلند شم...خواب آلود رفتم تو اتاق و وسایل حموممو برداشتم و رفتم دوش گرفتم...بعد از خوردن ناهار قرار شد همگی تا عصر بریم تخت جمشید ، شبش هم بریم یه سر پاساژ و همونجا شام بخوریم! برنامه هارو من و آرمینا چیدیم! به قول آرمینا، امسال، سال ما بود! قرار شد کسایی که دعوتمون میکنن رو یه جوری بپیچونیم! یا حداقل دیر تر بریم! چند روز اول گردش بقیه اش به عهده بزرگترا!

ما ، یعنی من و ارمینا و شهاب و سپهر با ماشین شهاب و بقیه با ماشین شوهر خاله ام و بابا میان...!

همه باهم رفتیم توی ماشینا...من جلو نشستم و سپهر و ارمینا عقب...شهابم که رانندگی میکرد...هیچکس حرفی نمیزد و این حرص منو در میاورد...برای همین دست بردم و ضبط رو روشن کردم:

با همیم اما، این رسیدن نیست، اون که دنیامه عاشق من نیست

با همیم اما، پیش هم سردیم، این یه تسکینه اینکه همدردیم(2)

این حقم نیست، این همه تنهایی، وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریـدم

این حقم نیست، حق من که یه عمر باتو بودم اما با تو روز خوش ندیدم

این حقم نیست این همه....(احسان خواجه امیری ـ این حقم نیست)

ـ میشه بزنی بعدی؟!

من ـ چرا؟!

سپهر ـ خوشم نمیاد!

romangram.com | @romangram_com