#شاه_کلید__پارت_305


ـ خدا نکشتت! برو بخواب تا شهابم بخوابه!

من ـ خالـــــــــه!

خاله ـ درد!

من ـ خیلی ممنون!!!

خاله ـ قابلی نداشت...برو بخواب رزیتا سرمو خوردی!

خاله باحالِ من دارم؟! چقدر احمق بودم اذیتش میکردما...یه تختم کم بود!

***

ـ شهاب جان برو رزیتا رو صدا بزن!

وای من بیدارم! ولی نه! بهتره خودمو بزنم به خواب! وایی!

شهاب ـ الان خودش بیدار میشه خاله!

مامان ـ نه شهاب این تا لنگ ظهرم میتونه بخوابه!

ای خدا حالا باید آبروی منو ببری؟! خودمو زدم به خواب که یه صدای دیگه رو شنیدم:

ـ زنعمو من بیدارش میکنم!

مامان ـ لازم نکرده! شوهرش بیدارش میکنه...

شهاب ـ دلم نمیاد رزیتا رو بیدار کنم، خیلی ناز خوابیده خسته اس...

مامان ـ اصلا خودم میرم!

خنده ام گرفته بود اما غلتی زدم و سرمو فرو بردم تو بالش تا خنده ام معلوم نشه...کاش میتونستم این صحنه هارو ببینم!


romangram.com | @romangram_com