#شاه_کلید__پارت_303
ـ نمیخوای بخوابی؟
با تعجب دور تا دور خونه رو نگاه کردم...دیدم شهاب پتورو تا اخر کشیده رو سرش ولی نور موبایل پتوشو روشن کرده! خنده ام گرفت و نوشتم:
ـ هروقت تو خوابیدی منم میخوابم!
شهاب ـ منظورت اینه که باهم بخوابیم؟!
من ـ شهـــــاب!
آرم خنده برام فرستاد و گفت:
ـ منحرف منظورم این بود که همزمان بخوابیم؟!
وای که چقدر ضایع شده بودم! دلم میخواست خودمو دو نصف کنم...که یهو چشمم به خاله افتاد که داره با لبخند نگاهم میکنه...! وای همین یکیو کم داشتیم! مادر بزرگ رفته بود بخوابه... من و خاله تنها بودیم...جواب شهابو ندادم و با خجالت رو به خاله گفتم:
ـ چیه خاله جون، نگاه میکنید؟!
خاله ـ به کی اس ام اس میدی نصف شبی؟!
من ـ اومم..به مه..مهرناز!
خاله ـ پس چرا اسم شهابو سیو کردی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خاله شما که خودتون دارید میبینید پس چرا دیگه سوال میکنید منو ضایع کنید؟!
خاله ـ نمیدونی چه کیفی میده! دقیقا حس تورو دارم که منو دست میندازی! حالا منم همون حسو دارم!
romangram.com | @romangram_com