#شاه_کلید__پارت_302

مادربزرگ خندید و گفت:

ـ اره دقیقا!

خاله ـ ای بابا رزیتا حیفه...!!!

نگاهمو بین جمعیت گردوندم...بعضیا داشتن باهم حرف میزدن و یه گروه دیگه هم غیبت میکردن یعنی قشنگ معلوم بود! یه گروه دیگه هم اقایون بودن که سپهر و شهاب هم تو بحثشون شرکت داشتن! یه گروه دیگه هم که خودمون بودیم و چند نفر دیگه که من نمیشناختمشون ولی مثه اینکه اونا منو میشناختن و الان دارن به بحث ما گوش میدن! دلم میخواست برم پیش شهاب ولی یکم ضایع اس!

کنار سپهر نشسته بود و داشت با عموم بحث میکرد... سپهر دربرابر شهاب هیچی نبود! جز یه پسر جلف و بچه ننه! درحالی که شهاب با اینکه 24 سالش بیشتر نیست ولی خیلی مردونه رفتار میکنه تا سپهر....ولی من و شهاب یه جورایی برعکس همیم! من پر از شیطنتم و رفتارام متین نیست! ولی شهاب بیشتر ساکت و آرومه و خیلی آقاست...

ـ رزیتا خوردیش!

با گیجی پرسیدم:

ـ چیو خوردم؟ من که چیزی نخوردم! ولی گشنمه!

با این حرفم همه اینقدر بلند خندیدن که همه سرا به طرف ما برگشت...ای بابا شد یه بار من یه چیزی بگم کسی نخنده؟

مادربزرگ ـ نه مثه اینکه روحیه ات باز شده رزیتا!

هه! خبر نداری به خاطر همین روحیه جایی نمیرفتم! شهاب به جای تحقیر منو حمایت میکنه! این روحیه امو تقویت میکنه...نه سپهر!

من ـ من همیشه روحیه ام باز بوده!

مادر بزرگ ـ الهی من قربونت برم چشم نخوری یه وقت!

خندیدم و به ساعت نگاه کردم و دستامو به هم کوفتم و با خوشحالی یهو پریدم و گفتم:

ـ وایی بچه ها 5 دقیقه دیگه عیده! پاشید بیاید اینجارو درست کنیم همه دور سفره هفت سین بچینیم! ماشالا چقدرم طویله!

خاله خندید و اومد کمکم تا سفره رو تکمیل کنه...دلم از خوشی داشت غنج میرفت! امسال اولین عیدی بود که من به حساب اورده بودمش و کنار شهاب بودم...!

سفره که تکمیل شد همه دورش نشستن...منم کنار شهاب نشستم و دستاشو گرفتم...فقط چند دقیقه مونده بود... با ارامش به شهاب نگاه کردم و از ته دلم خواستم که برای همیشه مال هم باشیم...برای همیشه...

شروع سال جدید عالی بود... مهمونای اضافی رفتن خونشون و ما و عمو اینا موندیم...اون شب رو سعی کردم قید شهاب رو بزنم و برم پیش مادر بزرگم...من و خاله تا ساعت 12داشتیم باهاش حرف میزدیم...یکی من میگفتم یکی خاله! انگار خاله هم از مادربزرگم خوشش اومده بود...کیه که از این زن مهربون بدش بیاد؟! با همه اخم و تخمش بازم دوست داشتنیه...موبایلمو گذشته بودم کنارم و هر از گاهی چکش میکردم...شاید مهرناز اس داده باشه! بدترین قسمت عید اینه که من و ارمینا از مهرناز جدا میشیم! ولی نه هیچ اسی نداده بود...تا اینکه یه پیام برام اومد...با هیجان بازش کردم...از شهاب بود...

romangram.com | @romangram_com