#شاه_کلید__پارت_301


مادربزرگ دستامو گرفته بود و داشت درباره من به مهمونا توضیح میداد که یکی گفت:

ـ حالا خانوم جون بذار بره لباساشو عوض کنه بعد بیاد! کشتی دخترتو!

خانوم جون خندید و گفت:

ـ ای وای! راست میگیا مهین!!! اینقدر که این رزیتا رو ندیدم هیجان زده شدم!

با لبخند با اجازه ای گفتم و رفتم تو اتاق...

لباسامو عوض کردم و همون لباسی رو که شهاب برام خریده بود رو پوشیدم...! موهامم بازکردم و ریختم دورم...خودمو تو آینه قدی تو اتاق نگاه کردم...خوب شد این لباس رو اوردما! همه لباسای درست حسابی پوشیدن!

امروز آرایش زیادی نکرده بودم فقط یه رژ صورتی با یکم رژ گونه که رنگ پریدگی ام زیاد ضایع نباشه! ولی درکل خوب بودم...تا پامو از اتاق گذاشتم بیرون به به و چه چه مادر بزرگ شروع شد! کلا هروقت منو میدید شروع میکرد به تعریف و تمجید! ولی اینبار دیگه از نوع واقعیش! یه آن نگاه کردم به سپهر که داشت منونگاه میکرد...حالا بسوز...

رفتم کنار مادر بزرگ اما رو زمین نشستم و گفتم:

ـ خــب من اومدم!

رو به خاله کردم و گفتم:

ـ راستی خاله ببخشید پشتم راهه!

خاله دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت:

ـ راحت باش عروس گلم!

تو همین لحظه یهو مادر بزرگ زد تو بازوم و گفت:

ـ خب داشتیم راجع به قر و فر حرف میزدیم! تعریف کن! جریان از چه قراره این مهناز اینقدر عروسم عروسم میکنه! تو که عروس خودم بودی!

خندیدم و گفتم:

ـ حتما اون یارو افغانیه هم پسرتون بود و میخواستین منو بندازین بهش؟!


romangram.com | @romangram_com