#شاه_کلید__پارت_300
ـ ببخشید؟!؟!؟ نه اینکه شما خیلی منو به خاطر دارید؟! مدرسه مهم تره یا شمایی که منو خیلی زود فراموش کردید؟!
مامانی ـ زبون درازم که شدی! رفتی مدرسه از درس خوندن و مدرسه رفتن فقط قر و فر و زبون درازیشو یاد گرفتی؟!
خیلی عصبانی بودم...بلند شدم و نگاهم به شهاب افتاد که با تشویق نگاهم میکرد...اونم میخواست من حرف دلمو بزنم...باید میزدم...نباید میترسیدم...
من ـ شما به حرف حق میگید زبون درازی؟! به بزرگ شدن و بالغ شدن و عشق میگید قر و فر؟! شما اگه یکم به یاد من بودید یه زنگ میزدید...
و رو به همه جمع ، اونایی که میشناختم و اونایی که نمیشناختم کردم و گفتم:
ـ با همتونم...! شماها اصلا منو شناختید؟ مادربزرگ شما اصلا یه زنگ زدید ببنید من تو چه حالیم؟! نگفتید رزیتا زنده اس، مرده اس داره چه غلطی میکنه؟! شما که دم از معرفت میزنید چرا حال منو جویا نشدید؟ فقط شما گرفتاری دارید، درد دارید زندگی دارید؟! من حق ندارم واسه خودم انتخاب کنم؟!
با اینکه داشتم با مادربزرگ حرف میزدم ولی طرف صحبتم سپهر بود...شهاب هم کاملا فهمیده بود...ولی خب دلم پر بود ازهمه...هرچند مامان داشت خودزنی میکرد که ادامه ندم ولی من باید ادامه میدادم تا به نا حق بهم تهمت نزنن...
دستامو مشت کرده بودم و نفس نفس میزدم...با صدای آروم ادامه دادم:
ـ غرورتون اینقدر براتون ارزشمنده که به نوه اتون زنگ نمیزنید بعد ازش گله هم میکنید؟! به انتخابش میگید قر و فر؟مادر بزرگ نکنه میخواستید خودتون قر و فرمو (به شهاب اشاره کردم) برام انتخاب کنید؟!
با این حرفم بعضیا زدن زیر خنده ولی من و مادربزرگ هنوز جدی بهم خیره شده بودیم...میدونستم حرفام روش تاثیر خوبی گذاشته چون پشیمون شده بود...همیشه از این بحثا باهم داشتیم...ولی اینبار من تمام دق و دلیمو سرشون خالی کردم...وقتی آروم شدم فقط سرمو انداختم پایین و ساکت شدم...
مامانی ـ رزیتا حرفای قلمبه سلمبه میزنی! پس خیلی بزرگ شدی دختر کوچولوی مامانی...
یکی از اونور گفت:
ـ خانوم جون ببخشیدش بچگی کرد!
دلم میخواست بزنم دندوناشو تو دهنش خرد کنم! با خشم زل زدم تو چشمای طرف که سرشو انداخت پایین...یعنی خودم مرده بودم واسه جذبه ام!!!
من ـ مامانی...ببخشید...ولی باید میگفتم...حالا هم اگه میخواید من میرم...
مامانی ـ این همه راه اومدی مگه میذارم بری رزی؟!
با لبخند رفتم بغلش...دلم براش تنگ شده بود...از اینکه اون حرفارو گفته بودم پشیمون نبودم...اصلا...با یه تیر چند نشون زدم! هم به سپهر گفتم هم به مامانی هم به این فامیلایی که فقط از مهمونی رفتن پچ پچ کردنشو بلدن!
با لبخند مادربزرگ رو بغل کردم...دلم براش تنگ شده بود ولی از حرفایی که بهش زدم پشیمون نبودم...کارم درست بود...!!! برای اولین بار! با یه تیر چند نشون زده بودم! هم به سپهر گفته بودم هم به مادر بزرگ هم به مهمونایی که از مهمونی رفتن فقط پچ پچ کردنشو بلدن!!!
romangram.com | @romangram_com