#شاه_کلید__پارت_299


خاله لبخندی زد و گفت:

ـ ایشون شهاب پسرم هستن...و اینم عروسم...(آب دهنم رو به سختی قورت دادم) رزیتا...!!!

پچ پچا یهو بالا گرفت و حتی بعضیا بلند بلند نظر میدادن ولی گوشام نمیشنید! انگار کر شده بودم که یهو مادر بزرگ با چشمای ریز و ابروهای گره خورده گفت:

ـ رزیتا؟!

لبخند کم جونی زدم و دستامو تکون دادم و گفتم:

ـ سلام!

مادر بزرگ یهو داد زد:

ـ بیا اینجا ببینم رزیتا خواجه وند!

شهاب کمرمو هول داد تا قدم از قدم بردارم!!! انگار چسبیده بودم به زمین...ولی به هربدبختی که بود رفتم پیشش...حسابی عصبانی بود... به محض اینکه رفتم پیشش خیلی خشن مثل قبلا مچ دستمو گرفت و منو نشوند رو صندلی کناریش...تقریبا شوکه شده بودم از این همه زورش چون از لحاظ ظاهری شکسته به نظر میرسید ولی ماشالا خیلی قوی بود! شوکه از این کارش نشستم که گفت:

ـ تو خجالت نمیکشی؟!

با من و من گفتم:

ـ چیزه..امم...من...

نمیدونستم چی بگم! همه به من و مامانی خیره شده بودن و اعصابم رو بهم میریختن!!! مخصوصا سپهر که با پوزخند نگاهم میکرد...همه میدونستیم شاید دیگه نتونم نوه مورد علاقه مامانی باشم! شاید سپهر جاشو بگیره...!

مامانی ـ تو چی؟

من ـ امم..خب... من نتونستم بیام! عیدا هم باید میرفتم مدرسه!

مامانی ـ تو غلط کردی! مدرسه مهم تر بود یاما؟!

عصبانی شدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com