#شاه_کلید__پارت_298

چشمی گفتم و شالمو سرم کردم و از خونه خارج شدیم...به خاطر فامیلای بابام اصلا نگران نبودم اما فامیلای مامانم چرا! چون هم منو ممکن بود نشناسن هم شاید با خاله بد رفتاری میکردن! اونوقت مثه کوه پشت خاله درمیومدم و نمیذاشتم بهش بی احترامی بشه! تقصیر بابای مامان بود نه خاله ی عزیز من! اصلا بیخیال حالا که مرده کی زنده اس؟! اصلا چه ربطی داشت؟! شوهر خاله ام فهمیده بود زیادی استرس دارم فکر کنم این استرس رو به همه منتقل کردم! وقتی رسیدیم انگار یه وزنه سنگین گذاشته باشن رو قلبم نفسم بند اومد! خیلی ضعیف تر از اونی بودم که بخواب جواب یه عده ای رو بدم که شاید الان ازم ناراحت و عصبانی باشن و حتی منو یادشون نیاد! یادمه مادر بزرگ پیغام داده بود رزیتا نیاد دیگه نه من نه شما...!!! زن جدی و تعصبی بود! ولی تو دلش هیچی نبود...به خاطر همین به مامان و بابا کاری نداشت مشکلش من بودم که امیدوار بودم ببخشتم!

میدونستم الان عمو اینا هم اونجان...چون مادر و پدرم دختر خاله پسرخاله هستن همه دور هم جمعیم!!! جالبه! به دست چپم نگاه کردم...حلقه نامزدیم به دستم خیلی میومد...دلم غنج رفت...وقتی رسیدیم به پشت در یعنی داشتم قالب تهی میکردم...شهاب دستامو گرفت و تو گوشم زمزمه کرد:

ـ چرا اینقدر یخی؟! نمیخوان که قطعه قطعه ات کنن! عادی باش! اعتماد بنفست کجاست دختر؟! مثه همیشه سرتو بگیر بالا و خیلی سنگین وارد شو...اگه کسی بهت تیکه انداخت با همون زبون دو متری ات جوابشو بده! نترس! من پیشتم!

از حرفای شهاب دلگرم شدم و نفس عمیقی کشیدم و دستای گرمشو محکم تر فشار دادم...وقتی یه خانمه درو باز کرد نفس حبس شده ام رو دادم بیرون و با اعتماد بنفس وارد شدم...اینقدر شیر تو شیر بود که ناخواسته چسبیدم به شهاب...شهاب یکم هولم داد تا جلو تر برم و به تنهایی برم واسه عملیات ماچ و بوسه!

همه با گیجی با من احوال پرسی میکردن و دست میدادن! درواقع براشون گنگ بودم! هنوز نمیدونستن دارن با کی حرف میزنن! خب از 14 سالگی تا حالا 3 سالی میشه! با کلی تغییرات عمرا اگه بفهمن! با دیدن سپهر و زنعمو لبخند تصنعی ام وسیع تر شد و با اعتماد به نفس جلو رفتم!!! اما وقتی همه راه رو باز کردن تا به مادر بزرگ برسم یکباره تموم اعتماد به نفسم فروکش کرد...مثل همیشه پر ابهت و ساکت رو صندلی نشسته بود اما اینبار یه اخم بزرگ رو پیشونی اش جا خوش کرده بود...پشتم لرزید! دلم نمیخواست باهام بد رفتار کنه جلوی سپهر! من دردونه مامانی بودم!!! ولی نا امیدش کردم...کاش منو بشناسه...ولی هنوز چشمش به من نیوفتاده بود و داشت خاله ام رو بررسی میکرد....نمیخواستم جای خاله باشم...اصلا...نمیدونم مادر بزرگ چه حسی داره ولی انگار فقط خودش بود و خاله! سالن دیگه ساکت شده بود...فهمیدم بقیه هم خاله رو شناختن...نگاهای بعضیاشون دوستانه نبود...این نگاهای پر تهمت ازارم میداد! مگه تقصیر خاله اس؟ ولی من هنوز برای بقیه گنگ بودم....البته میدیدم که به من نگاه کنن و تو گوش هم پچ پچ کنن! از این بدم میومد...شاید شناخته بودن و داشتن غیبت میکردن! چندتا دختر جوون هم به شهاب چشم دوخته بودن...جو به قدری سنگین بود که نفس کشیدن برام سخت شده بود! تاحالا اینقدر ناراحت و عصبانی نشده بودم! درواقع تو همچین محیطی قرار نگرفته بودم...یا اگه گرفته بودم اینقدر بچه بودم که حالیم نمیشد!

نگاهم به خاله بود که مادر بزرگ به زور بلند شد و رو به روش قرار گرفت...قلبم شروع کرد به تند تند زدن....حس کردم کسی دستامو گرفت...به صاحب دست که شهاب باشه نگاه کردم...دستاشو محکم فشار دادم و خواستم برم جلو که نذاشت...میخواست قضیه خاله اول حل بشه....صبر کردم...بازم صبر کردم که مامانی گفت:

ـ تو مهنازی؟

خاله ـ بله مهناز منم!

مادربزرگ لبخندی زد و گفت:

ـ مثل باباتی!

یا امام هشتم! این دیگه کیه! مثه باباتی ات هم شد حرف؟! نکنه مادربزرگ خاله رو دوست داره؟! وای خدا کنه! من دلم نمیخواد اختلاف پیش بیاد...نمیخوام!

خاله بی حرف لبخندی زد که مادر بزرگ بلند شد و خاله رو بغل کرد...!!! دیگه قلبم داشت میومد تو حلقم! درک نمیکردم که چه اتفاقی داره میوفته فکر میکردم مادربزرگ با داد و جنجال خاله رو از اینجا بیرون میکنه و منو هم تیکه تیکه میکنه! نه امیدوار شدم!

خاله مات و مبهوت تو بغل مامانی بود و جم نمیخورد...دهن من که باز مونده بود فکر میکردم الان جار و جنجال به پا میکنه و بیرونش میکنه!!!

خاله ـ من واقعا...

مامانی ـ هیس! هیچی نگو مهناز جان! نمیخواد بترسی! تو هم مثه دخترمی! وقتی زهره اینقدر دوستت داره، دیگه جای هیچ حرفی نمیمونه...! من باباتو بخشیدم...

خاله لبخندی زد و هیچی نگفت...که ناگهان مامانی برگشت و با لبخند به من و شهاب نگاه کرد و گفت:

ـ اینا بچه هاتن؟!

بی اراده دستای شهابو محکم تر فشار دادم...

romangram.com | @romangram_com