#شاه_کلید__پارت_297
کار خونه تکونی دیگه تموم شده بود فقط مونده بود اتاق امین که اونم امروز تموم میشه...
فردا وسایلمونو جمع میکردیم تا بریم شیراز!!! هر سال میرفتیم شیراز و خونه مادربزرگم جمع میشدیم....ولی من خیلی وقت بود تو این مراسما نبودم! یعنی خودم میخواستم که نباشم...خب جنبه مثبتش اینه که اینبار که میای، همچین اومدن با شکوهی داری! تازه با شوهرت میای همه کفشون میبره میگن اوا این که رزیتاس! شوهرشــو!
لبمو به دندون گرفتم تا فکر اضافی نکنم! من که جنبه ندارم چرا شوهرم میدن اخه؟!
رفتم سر کمد لباسام و تصمیم گرفتم واسه اولین روزی که میرم اونجا همون لباسیو بپوشم که شهاب خریده...مطمئنم هم بهم میاد هم شهاب خوشش میاد!
***
ـ رزیتــــا بدو دیگه! الان مادر بزرگت ناراحت میشه ها! ای بابا...
با ترس گفتم:
ـ وای مامان من میترسم!
مامان با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
ـ دیوونه مگه لولو خور خوره اس؟!
من ـ بدتر!
مامان ـ هیــــن!
من ـ خب چیه؟ یه روز که نمیومدم منو میکشت! حالا که دیگه چند ساله ندیدتم حتما منو میکشه!
مامان ـ نگو زشته! میری اونجا خیلی مودب...
من ـ باشه مامان صدبار گفتی! خانم و مودب میرم سلام میکنم و به خاطر این غیبتم عذر خواهی میکنم!
مامان لبخندی زد و گفت:
ـ حالا زود باش!
romangram.com | @romangram_com