#شاه_کلید__پارت_296

ـ چرا؟!

شهرزاد ـ ببین من از خیلی وقت پیش...از خیلی خیلی وقت پیش امین رو میشناسم!

دهنم وا موند!

من ـ چطوری؟!

شهرزاد ـ رزیتا لطفا هیچی نگو خودم همه رو تعریف میکنم...

دیگه ساکت شدم تا ببینم چی میخواد بگه! کنجکاو بودم...خیلی بیش از حد!

شهرزاد ـ اون موقع شاید همسن الان تو بودم یا شاید بیشتر!!! درواقع این ماجرای چند سال پیشه...!!! زیادم دیرینه نیست!!! یه دختر درس خون و عادی بودم که همه فکرش درسش بود! (نفس عمیقی کشید و انگار که میخواست بره سر اصل مطلب شروع کرد!)... تابستون بود و از اونجایی که مامان من خیلی گیره، کلا نمیذاشت با دوستام جایی برم! ولی دوستم هما اینقدر به مامان اصرار کرد که راضی شد من با هما برم بیرون گردش... اولین باری که داداشت رو دیدم تو پارک ... بود! خب هیچی شاید خودت بدونی که ماهم شیطونی زیاد میکردیم مثه خودتون! امین توجهش به گروه ما جلب شد! دروغه بگم که به امین بی تفاوت بودم! بین دوستاش این امین از همشون سر تر بود و تو چشم تر بود! پاتوق ما شده بود این پارکه! امین و دوستاش هم همیشه اونجا بودن...رفته رفته از داداشت خوشم اومد! تا اون موقع نمیدونستم امین دوسال از من کوچیکتره! امین چهره اش بیشتر از سنش نشون میده! رزیتا از اینا بگذریم! خلاصه امین اومد و به من پیشنهاد دوستی داد...فهمیده بودم از من خوشش میاد! ولی وقتی فهمیدم 16 سالشه خورد تو پرم!!! ولی گفتم عیب نداره به سن و سال نیست که! ما تقریبا یه سال باهم بودیم...امین پیشنهاد داد به مامانامون بگیم تا دردسر نشه! رزیتا... به محض اینکه به مامانم گفتم با مخالفت شدیدی رو به رو شدم! تو اون موقع سرت گرم سپهر بود وگرنه اگه دقت میکردی میدیدی مامانت و امین خیلی باهم دعوا میکنن سر من! هیچ مامانی دوست نداره عروسش از پسرش بزرگتر باشه خب!!!!همیشه همین بوده! رزیتا ما تا یه سال کنار اومدیم باهم ولی کم کم دعواهامون شروع شد! رزی دو سال زیاده! وقتی سر امین غر میزدم حس میکرد من خواهرشم! از نظرش من بیشتر نقش خواهرو داشتم تا عشقش! خب این خیلی بده! حرفای مامانت رو امین تاثیر گذاشت و حرفای مامان من بیشتر!!! اینطوری ما بهم زدیم! دو سال باهم بودیم و بهم زدیم! یه سال عاشق یه سال هم عشق هم دعوا! افتضاح بود! مامانامون نمیدونن که من و امین همو میشناسیم! امینم هی تیکه بار من میکنه! وای دلم براش تنگ شده! ولی من جای خواهرشم! رزیـــی!

شهرزاد سرشو گذاشت رو پام و گریه کرد! فهمیدم هنوزم عاشقه امینه دلش براش تنگ شده و با دیدنش داغ دلش تازه شده! الهی بمیرم! عشق شهرزاد عشقه نه عشق بچگونه من به سپهر! من بدبخت فقط به فکر انتقام بودم! وای این امین چقدر عوضیه! کثافت! مامان منو بگو!!! واییی! به طور کامل هنگ کرده بودم...! گذاشتم شهرزاد کامل گریه اشو بکنه... ولی معلوم بود قشنگ امین هم شهرزاد رو دوست داره! حالا معنی این فراراشو میفهمیدم! و این کم حرفیاشو... شهرزاد سرشو از رو پاهام برداشت و گفت:

ـ ببخشید تورو هم ناراحت کردم!

من ـ ای جونم اشکال نداره تو تاج سر منی! ولی امین دوستت داره ها...

شهرزاد ـ نداره!خودش گفت!

من ـ زر مفت زده! ای وای ببخشید! منظورم اینه که الکی گفته! قشنگ تابلوئه دوستت داره!!!

شهرزاد لبخند تلخی زد و دیگه چیزی نگفت! منم ادامه ندادم...خدا همه رو عاقبت به خیر کنه! چه چیزا که تاحالا نشنیدم!!!

***

دو روز دیگه عیده! این یه ماه تو یه چشم بهم زنی تموم شد! از اون روز تمام رفتارای شهرزاد و امین رو زیر ذره بین قرار دادم...و هنوزم سر حرفم هستم که امینم شهرزادو دوست داره!





مامان و خاله واقعا داشتن سخت کار میکردن واسه خونه تکون اساسی! شاید پریشون به نظر میرسیدن ولی من از همشون وضعم خراب تر بود! چون تو عید باید با سیلی از ادمای جدید یا حتی قدیمی که منو یادشون نمیاد مواجه میشدم! و سخت ترینشونم همین مادر بزرگم بود...! با اینکه اصلا حس و حالش نبود ولی باید کمک مامانم اینا هم میکردم...به جای اینکه بگن دستت درد نکنه رزیتا، زحمت کشیدی، هی غر به جونم میزنن! به من میگن سوسول! باور کنید فقط حسش نیست سوسول چیه!

romangram.com | @romangram_com