#شاه_کلید__پارت_295


شهرزاد ـ حالا که خودت فهمیدی...دیگه نمیتونم تحمل کنم خسته شدم...

من ـ از چی؟

شهرزاد ـ از همه چی! از همه کس!

شهرزاد خندید و گفت:

ـ دیوونه شدیا! یه بار پرسیدی!!!گفتم که خوبم!

دستامو تو هم پیچوندم و با من و من گفتم:

ـ ولی نیستی! پکری!

شهرزاد چنان آهی کشید که قلب من آتیش گرفت! الهی بمیرم!

من ـ چه آهی میکشی! چته تو دختر؟!

شهرزاد ـ طولانیه...بیخیال!

من ـ میدونم میخوای به خودم بگی! من میشنوم بگو!

شهرزاد ـ درباره...امینه...

نیشم باز شد و گفتم:

ـ کلک! عاشق داداش من شدی؟! مبارکـــــه!

و بلند شدم و گونه اشو بوسیدم که لبخند تلخی زد و گفت:

ـ نه مبارک نیست!

لبخند رو لبم ماسید و گفتم:


romangram.com | @romangram_com