#شاه_کلید__پارت_294
با حرص به بشقابم زل زدم که همه خندیدن و امین گفت:
ـ رزیتا وقتی بلد نیستی جواب بدی حرف نزن!
من ـ خفه!
امین ـ حیف اینجا جاش نیست!
دیگه چیزی بهش نگفتم... بعد از اینکه شام تموم شد و کمکشون کردم واسه جمع کردن میز، رفتم بالا پیش شهرزاد!
شهرزاد داشتجزوه به دست تو اتاق راه میرفت...متوجه ورود من نشد! اهمی کردم که سرشو از رو جزوه بلند کرد و با لبخند نشست رو تخت و اشاره کرد که بشینم کنارش...
من ـ خب خوبی تو خوشگله؟!
شهرزاد ـ خوبم بلبل!
من ـ اوا! بلبل چرا؟!
شهرزاد ـ زیادی شیرین زبونی میکنی!
خندیدم و گفتم:
ـ شهرزاد؟!
شهرزاد ـ جونم؟!
من ـ خوبی؟!
شهرزاد خندید و گفت:ـ دیوونه شدیا! یه بار پرسیدی! گفتم که خوبم!
من ـ نه...ببین....یه جورایی پکری!
شهرزاد اهی کشید که جای اون سینه من سوخت!
من ـ چه اهی میکشی! چته تو؟!
romangram.com | @romangram_com