#شاه_کلید__پارت_293
مامان لبشو گاز گرفت و گفت:
ـ زشته! ادم با خواهرش اینطوری صحبت میکنه؟!
من ـ خیلی هم دلت بخواد! ادکلن به این خوبی! از بویی که میدی بهتره!
همه خندیدن و امین فقط به لبخندی اکتفا کرد و اومد جلو و به زور منو بوس کرد! میدونست خوشم نمیاد از این جور بوسه ها چون همچین بوس میکرد لپت کنده میشد!
اون شب تازه فهمیدم چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود! اینقدر دور و برم تو مشهد شلوغ بود که یادم رفته بود باید دلتنگ هم بشم!!! خاک تو سرم واقعا!
شهرزاد یکم پکر بود...وقتی اونطوری محکم بغلم کرد حتما دلش برام تنگ شده بود! و الانم که پکره پس نیاز به یه همصحبت خوب داره! کی بهتر از من؟! (تو نگی کی بگه؟)...
تو همین فکرا بودم که خاله گفت:
ـ رزیتا، چرا غذا نمیخوری؟!
من ـ چرا میخورم!
خاله رو به شهاب کرد و گفت:
ـ چرا مواظب این دختر نبودی؟! نگاهش کن چه لاغر شده؟!
با چشمای از حدقه دراومده به خاله نگاه کردم و گفتم:
ـ خاله شهاب بیچاره چیکاره اس؟! بعدشم اونجا اینقدر غذا خوردیم من فکر کنم دو کیلو چاق شدم! کجام لاغر شده؟! شما هم که فقط پیازداغشو زیاد میکنید!
شهاب ـ راست میگه دیگه! تازه من که اونجا فقط یه چشمم به رزیتا بود گم نشه!
من ـ لازم نکرده بود که مواظب من باشید! بچه که نیستم!
شهاب لبخندی زد و گفت:
ـ بله دیدم!
romangram.com | @romangram_com