#شاه_کلید__پارت_292
امروز قراره برگردیم تهران! یه بار دیگه هم حرم رفتیم...! دلم نمیخواست بگردم به قول شهاب زیادی بهم خوش گذشته بود!!! صبح زود به سختی بلند شدیم...!!! من که از اول تا اخر راه رو یه بند خوابیدم...بچه ها چندتا عکس هم از وقتی که خواب بودم ازم گرفتن! فکر کن! دهن باز و چشمای نیمه باز! خیلی سوژه اس!بالاخره ساعت 3 بعد از ظهر بود که رسیدیم مدرسه! به مامان و بابام گفته بودم نیان!!! اما جفتشون اومده بودن! ولی تا خواستن سمت شهاب هم برن بهشون اشاره کردم که حواسشونو جمع کنن و سوتی ندن! شهاب هم با سر سلام مختصری کرد و رفت سمت ماشین خودش! منم با مامان بابام رفتم! دلم براشون یه ذره شده بود...
مامان ـ اصلا تحویل نمیگیریا؟!
بابا ـ اره دختر! مثه اینکه شهاب خوب هواتو داشته مارو یادت رفته!
با خجالت گفتم:
ـ شرمنده نکنید شما خیلی برام عزیزید!
و از همون صندلی عقب رفتم جلو و گونه بابا و مامان رو بوسیدم...سوغاتیارو میخواستم وقتی رفتیم خونه نشونشون بدم...هرچند مامان تو پلاستیکا سرک میکشید و سوپرایزی بودنشون رو خراب میکرد!
ما و شهاب باهم رسیدیم...وقتی پامو گذاشتم تو، شهرزاد پرید تو بغلم!!! دل منم براش تنگ شده بود ولی نه تا این حد!
من ـ وای سلام خوشگله!
شهرزاد ـ سلام رزی! خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده بود!
از اونطرف هم امین اومد و با خنده گفت:
ـ بـع آجی کوچیکه اومد!
به شوخی گفتم:
ـ چطوری گوسی چون ؟!
به خاطر این بعی که گفت این لقبو بهش دادم که هم من خندیدم هم شهرزاد! ولی امین چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود از خنده پخش زمین شم! نمردیمو چشم غره مردارو هم دیدیم! بعد از روبوسی با اونا، رفتم سمت خاله و محکم بغلش کردم! دلم براش تنگ شده بود! خاله هم آبیاریم کرد کلا با این بوسیدنش!!! با شوهر خاله امم دست دادم و خیلی پدرونه پیشونی امو بوسید! درواقع میشد پدر شوهرم! وای چه باحال!
بعد از اینکه رفتم حموم و خستگی در کردم، با شهاب سوغاتیارو دادیم به صاحباشون! همه خوششون اومد ولی باز این امین پارازیت اومد:
ـ رزیتا اینم سلیقه اس تو داری؟
romangram.com | @romangram_com