#شاه_کلید__پارت_291
و خودش هر هر خندید!
من ـ نه بابا کم حرف چیه! آقامون اینا کجا بود؟! بیخیال! تو خوبی؟
یاسمن ـ اره خوبم! چه جورم! راستی کلک...!(ابروهاشو چند بار بالا انداخت) این دانش فر خیلی دور و برت میپلکه ها...!!!
از این لحن و حرف صریحش جا خوردم و به من و من افتادم...
من ـ چی؟! نه بابا بیچاره با همه میپلکه! شایعه درست نکن!
یاسمن ـ شایعه چیه؟! خدایی بهت توجه داره ها!
زهر مار! به من چه که توجه داره! البته به من خیلی چه! ولی به این یاسمن چه ربطی داره؟!
من ـ غلط کرده! یاسمن اونجارو؟!
و دستشو کشیدم و بردمش سمت یه مغازه و از این گوسفند زبلا که شبیه خودش بود (!!!) نشونش دادم تا فکشو ببنده!
یاسمن ـ اه اینا چیه بابا! بیا بریم پیش دانش فر ، بیشتر خوش میگذره!
دندون قروچه ای کردم و با حرص و تندی دستمو از دستش کشیدم بیرون...عصبانی شده بودم...دیگه داشت شورشو در میاورد! مطمئنم این دختر مشکل داره...! خل و چل!
من ـ ولم کن! داری شورشو درمیاری با این دانش فر!
یاسمن لباشو جمع کرد و گفت:
ـ وا! چرا یهو منفجر شدی؟!
من ـ واسه اینکه داری عصبانی ام میکنی!
و با ناراحتی از کنارش گذشتم...این جاسوسه سپهره! جاسوس سپهر! سپهر یه چیزایی بهش گفته که این مثه بز منو زیر نظر گرفته و ول نمیکنه! هی دم به دقیقه میاد میچسبه به من رزی خوبی، رزی خوبی؟! عین دیوونه ها زیر لب با خودم غرغر میکردم و ادای یاسمنو در میاوردم! از کنار هرکی رد میشدم با تعجب نگاهم میکردن! برام مهم نبود فقط دلم میخواست خودمو خالی کنم...اه! فقط برم تهران...دارم براش...
ولی نه...! تا عید نمیبینمش! تو عید هم همه خونه مادر بزرگ جمع میشیم! وای مادر بزرگ! الان حدود 4 سالی هست ندیدمش!!! اوه! برم اونجا میکشتم! با کلی غرغر باید مواجه شم! تازه جلو اون به سپهرم نمیتونم چیزی بگم! تازه بدتر از اون شهابو هم باید معرفی کنم و جلوش نقش بازی کنم! نقش کوتاه نه! نقش بلند همچین بلند که شهابم باورش بشه!
romangram.com | @romangram_com