#شاه_کلید__پارت_290

شهاب ـ نوچ!

من ـ جانم؟!

شهاب حرفی نزد...

من ـ جونم؟!

شهاب اینقدر قشنگ خندید که ناخودآگاه رو لبای منم لبخند نشست...خنده هاشو دوست داشتم مردونه بود! جلف نبود...!!!

شهاب ـ هیچی...!

هم خنده ام گرفته بود هم حرصم در اومده بود!

من ـ اِ شهاب! بگو دیگه!

شهاب من و منی کرد و گفت:

ـ هیچی بابا میخواستم یکم سر به سرت بذارم! شب به خیر عزیزم خوب بخوابی...!

من ـتوهم همینطور شبت خوش!

و خیلی اسلوموشن گوشی رو گذاشتم سرجاش...صداش تو گوشم پیچید...چه قشنگ بهم گفت عزیزم! دلم میخواست بهش بگم شهاب اینقدر با احساسات من بازی نکن! کاش میفهمید دوسش دارم...اونوقت شاید بس میکرد...یا شایدم بهم اعتراف میکرد....همونجا سرمو بین دستام گرفتم و چشامو بستم...باید سعی کنم امیدوار باشم...باید قوی باشم، باید ظرفیت نه شنیدن رو داشته باشم...! هرچند من هیچ وقت هیچی بهش نمیگم....

***

امروز آخرین روز مشهد بود....دیگه اتفاق خاصی بین من و شهاب نیوفتاد...نگاهای یاسمن رو وقتی من و شهاب کنار هم حرکت میکردیم رو به طور واضح احساس میکردم...اون نباید چیزی میفهمید ولی شهاب دیگه خیلی بیخیال بود...! باهم برای همه سوغاتی خریدیم...ولی خب مجبور بودیم یکم از هم فاصله داشته باشیم تا کسی شک نکنه...! این اردو واقعا چسبید! با اینکه پنهون کاری زیاد داشتیم ولی همین مخفی بازیا هیجان سفر رو بیشتر می کرد! با شهاب جایی رفتن خودش آخر هیجانه!

داشتم برای خودم تو بازار چرخ میزدم که یاسمن اومد کنارم و با لبخند گفت:

ـ سلام رزی! خوبی؟

یهو حرفای آرمینا و مهرناز تو سرم پیچید...میگفتن نباید بهش رو بدم و زیاد باهاش راحت باشم...!!! برق نگاهش مهر تایید رو حرفای مهرناز و آرمینا بود! یاد این آدمای خبیث تو داستانا افتادم! منو که میشناسید زود خنده ام میگیره! یاسمن که خنده امو دید، با لبخند عمیق تری گفت:

ـ چیه چرا کم حرف شدی؟! دلت واسه آقاتون اینا تنگ شده؟!

romangram.com | @romangram_com