#شاه_کلید__پارت_289
همینطوری قهقهه میزدم...خیلی خوش گذشت اون روز واقعا عالی بود! عالی...!!!
دیگه موقع خواب بود...همه رفتن که بخوابن انگار کوه کنده بودن، هرکدوم یه ور ولو شدن!
خمیازه ای کشیدم و خواستم برم تو اتاق که تلفن زنگ خورد! مثه جت پریدم رو تلفن و برداشتم تا بچه ها بیدارنشن...!
من ـ بله؟!
صدای پر ابهت شهاب که تو گوشی پیچید ناخودآگاه ضربان قلبم رو بالا برد...اروم رو مبل کنار تلفن نشستم...
شهاب ـ سلام!
با تن صدای خیلی پایین گفتم:
ـ سلام! چرا زنگ زدی؟! اگه یکی دیگه برمیداشت چی؟!
شهاب ـ دختر صداتون تا واحد ما پیچه! اون دوستِت نگار، داشت رد میشد بدبخت با صدای خنده شما کلی ترسید! این حیدری هم کلی غر به جون من زد...!
من ـ واا؟! خب مگه ما حق نداریم بخندیم؟!
شهاب ـ چرا خانوم! ولی حق سرکار گذاشتن ندارید! صداتون میومد فهمیدم کار شماست! بیچاره حیدری کلی تعجب کرد...! واقعا اینکارا از شما بعیده!
من ـ ای بابا شهاب گیر پدربزرگی نده دیگه!
شهاب ـ باشه بابا دارم شوخی میکنم باهات...رزیتا؟!
من ـ چیه؟!
شهاب ـ دِ نشد!
از پشت تلفن پوفی کردم که صدای خنده شهاب در اومد...
من ـ بله؟!
romangram.com | @romangram_com