#شاه_کلید__پارت_288

یهو زدم تو صورت خودم و گفتم:

ـ وای خدا مرگم بده نامداری هم دید پسررو؟!

شهاب ـ اره! بهش گفتم فکر کنم گم شدی! که دعوات نکنه! حالا اشکال نداره با من بیا تا بانگاهش ذوب نشدیم!

خندیدم و رفتیم طبقه بالا...نامداری هیچی بهم نگفت! یعنی واقعا اگه میگفت میموندم که چی باید جوابشو بدم! فکر کنم، یعنی خیلی کم فکر میکنم که میدونه من و شهاب نسبت فامیلی داریم زیاد گیر نمیده!

اون روز علاوه بر من، بعضی دیگه از بچه ها هم اومدن و با شهاب حرف میزدن! کلا شهاب عشق همه بچه ها بود! شام رو هم همونجا خوردیم و اومدیم خونه...بعد از تعویض لباسامون همه نشستیم تو حال و قرار شد به اتاق شهاب زنگ بزنیم! تلفن رو گذاشتیم وسطمون و نسیم که بینمون تُرک بود تلفن زد.... با لهجه ترکیش با شهاب حرف میزد و شهاب بدبختم نمیتونست تشخیص بده قطع میکرد! خنده ام گرفته بود اساسی همون وسط داشتم ریسه میرفتم که یهو صدای در خنده هامونو قطع کرد! به همه گفتم خودشونو جمع و جور کنن! از چشمی نگاه کردم ببینم کیه...وای ددم! شهابه! به بچه ها گفتم شهابه برن یه چی بپوشن...! خودمم شالی که اورده بودمو عجولانه انداختم سرم...درو باز کردم و گفتم:

ـ سلام! استاد کاری داشتید؟

شهاب سرکی تو کشید و گفت:

ـ این مسخره بازیا چیه؟!

من ـ کدوم مسخره بازی ببخشید؟

شهاب ـ این ترک بازیا!

خنده ام گرفته بود ولی گفتم:

ـ ببخشید؟!

شهاب که گیج شده بود گفت:

ـ مگه شما زنگ نزدید مزاحم شده بودید؟!

من ـ نه استاد ما میخواستیم بخوابیم...

شهاب با شک نگاهم کرد و زیر لب خداحافظی کرد و رفت...بعد از رفتنش به در تکیه دادم و خودمو سر دادم رو زمین و شروع کردم به خندیدن!

نسیمم همینطور که میخندید گفت:

ـ وای خدا میگه این ترک بازیا چیه؟!

romangram.com | @romangram_com