#شاه_کلید__پارت_287


من ـ چیزی نیست اری!

اری میدونست تو همچین شرایطی اصلا حرف نمیزنم به خاطر همین از پیشم رفت تا راحت خلوت کنم...حرفای من تموم شده بود! فقط منتظر موافقت خدا بودم! اینبار واقعا توکل میکنم به خودش...میذارم هرچی صلاحمه بذاره جلوی پام...

اذان رو که گفتن نمازامونو خوندیم و بعد از حرم اومدیم بیرون...امیدوار بودم یه بار دیگه هم ببرنمون!

همون روز واسه خرید بردنمون! از بس که بچه ها اصرار داشتن واسه خریدن سوغاتی! مخصوصا که پنجشنبه ولنتاین بود دیگه هیچی! ولی من نمیتونستم برای شهاب چیزی بخرم! تا وقتی نفهمیدم دوسم داره یا نه بهش چیزی نمیگم...میدونم اگه پسم بزنه نابود میشم! عشق یه طرفه می ارزه به داغون شدن و نا امید شدن! حداقل تو عشق یه طرفه به خودت امید میدی! شاید روزی بفهمه!

بیخیال این افکار آزار دهنده شدم و رفتم پیش اعضای گروه خودم...کسل و بی حال راه میرفتم...بیشتر تو فکر بودم....دلم میخواست با شهاب قدم بزنم! ای ای ای! اقا شهاب ناجور بد عادتم کردی! به بودنت دارم کم کم عادت میکنم....خدایا شهاب نره که بره؟! وایـی! فکرش قلبمو فشرده میکنه! انگار که کسی قلبمو گرفته باشه و محکم فشارش بده...!

اروم اروم راه میرفتم...حس کردم یکی اومد کنارم...سرمو برنگردوندم بالاخره هرکی بود خودش به حرف میومد...یه لحظه از فکر اینکه شاید شهاب باشه سرمو بالا آوردم که با دیدن یه پسر غریبه سکته ناقص رو زدم و برگشتم!!!!

ـ خانومی چرا رنگت پرید؟!

با تعجب به دور و برم نگاه کردم! من کدوم گوری ام؟! وای من گم شدم! وایی! اگه کسی منو با این چلغوز ببینه دخلم اومده! وای شهاب!

سیل افکار منفی خیلی یهو به مغزم هجوم آوردن! از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم! شروع کردم به تند تند راه رفتن...پسره همینطوری دنبالم میومد...دلم میخواست با دمپایی ابری خیس بکوبم تو دهنش حالش جا بیادا مرتیکه...!

راه رفتن سریعم تبدیل به دویدن شده بود...صدای قدماشو میشنیدم که میومد دنبالم فکر کنم مخش عیب داره پسر بنده خدا! که یهو یکی بازومو گرفت...! قلبم از ترس وایساد ولی از حرص و ترس خیلی سریع برگشتم و چشامو بستم و زدم تو گوشش! دیدم بی حرکت مونده...چشمامو که باز کردم از تعجب دوتا دستامو گرفتم جلو دهنم و یه هیـــــن گنده گفتم:

ـ وایـــی! شهاب من معذرت میخوام...شهاب اون پسره دنبالم بود فکر کردم تو اونی زدمش ببخشید شهاب...! چیزیت که نشد؟!

شهاب ـ ماشالا دستتم سنگینه ها! نترس پسره تا منو دید در رفت! اشغال عوضی! از اون بالا دیدم اومده کنارت! تو چرا امروز هواست اینجا نیست؟!

هول شدم و گفتم:

ـ امم با منی؟! (ن پس با عمه اته!) چیزه...نمیدونم فکر کنم سرما خوردم! (که تو همین لحظه یه عطسه کردم که مهر تایید زد رو حرفم!!!)

شهاب ـ خب عزیزم الان این چیه پوشیدی؟! این سویی شرت دردی رو دوا نمیکنه که! باید کاپشن بپوشی! حیف که معلما اینجان وگرنه مال خودمو میدادم! مثه اینکه خیلی هم ازش خوشت میاد!

چشم غره ای بهش رفتم که خندید و گفت:

ـ بریم نامداری داره نگاهمون میکنه!


romangram.com | @romangram_com