#شاه_کلید__پارت_286

یه فکر بهتری به ذهنم رسید... تو ساکم چندتا از این موجودات ترسناک داشتم! سوسک و عقرب و اینا...تو تک تک وسایلای بچه ها یکی گذاشتم! بهشونم نگفته بودم که میارم...اینا یادگاریای سپهرن! اره داداش!! حداقل اینا به درد خورد!

رفتم مانتو و شلوار مدرسه امو پوشیدم چون قرار بود بریم بیرون....داشتم لباس تنم میکردم که جیغ یکی از بچه ها در اومد!

ـ ســــوسک!

خنده ام گرفته بود ولی برای اینکه نقش بازی کنم سریع اومدم بیرون و گفتم:

ـ چی شد؟!

پارمیس ـ یه سوسک اینجا بود...خودم دیدمش! نیست!

ایول! رفتم تو اتاق و سوسکمو که رو زمین افتاده بود برداشتم! گذاشتم تو جیبم و گفتم:

ـ حتما خیالاتی شدی سوسکی نبوده!

بچه ها خندیدن و همه رفتیم پایین! حالا باید منتظر تک تک بچه ها باشم و ببینم که چطوری جیغ میزنن و من میخندم! ای که چقدر من پلیدم!!!هاهاهاها!





اون روز همه اشونو دست انداختم وقتی هم فهمیدن کار منه کلی داد و بیداد سرم کردن ولی خوب ضایع شده بودن! صبحش رفتیم حرم...حرم اولین جایی بود که دلم میخواست برم...این اولین باری بود که میومدم مشهد و میدونستم هرچی از خدا بخوام بهم میده! یعنی امیدوار بودم که بده! اول از همه برای مامان و بابا دعا کردم...بعدش برای امین و شهرزاد...یه چیزایی فهمیده بودم...ولی هنوز نفهمیده بودم امین چش شده!!! براش از ته قلبم دعا کردم...و به ترتیب برای مهرناز و آرمینا و حتی ثنارو هم یادم نرفته بود...!!! برای یاسمن هم دعا کردم که حالش خوب بشه دست از آزار و اذیت برداره و مثه بچه آدم بره عمل کنه! سپهرم که...چی باید میگفتم؟! فقط گفتم هرچی صلاحشه خدا بهش بده...!!! و در آخر نوبت خودم شد...با دقت حوصله فکر کردم که واقعا چی میخوام؟ شهابو میخوام؟ اره با تمام وجودم...خدایا باور کن، باور کن این بار واقعا عاشقم...وابسته نیستم...یاد گرفتم بدون شهاب باشم و هربار که ازش دورم بیشتر دل تنگش میشم...نسبت بهش سرد نمیشم...کی گفته دوری سردی میاره؟! من با هر دوری بیشتر دلتنگش میشم خدا...از اینکه میرم بغلش ناراحت نشو...! از هوس نیست! خودت که بهتر میدونی من محرمشم...عاشقشم...دیگه اینقدر بچه نیستم یه اشتباهو دوباره تکرار کنم، اینبار با عقلم جلو میرم فقط شهابو به نام من بزن...تا ابد!!! ازت میخوام عشقم نسبت بهش هیچ وقت سرد نشه...اونم به اندازه من دوسم داشته باشه...این تنها چیزیه که ازت میخوام اینو دیگه ازم نگیر....

با احساس دستی روی شونه ام کاملا از خلوتم با خدا بیرون اومدم و با تعجب به آرمینا نگاه کردم:

ـ رزیتا چرا داری گریه میکنی؟!

دستی رو گونه ام کشیدم اشکامو پس زدم...واقعا داشتم گریه میکردم...اصلا تو حال خودم نبودم هیچ وقت با گریه چیزیو نخواستم! پس ببین چقدر شهاب برام عزیزه!

من ـ چیزی نیست دلم گرفته بود...

ارمینا از غالب شر وشیطونش بیرون اومد و گفت:

ـ الهی قربون دلت برم! چی شدی؟!

romangram.com | @romangram_com