#شاه_کلید__پارت_285
ـ اره دیگه باید برم! فقط یه سر گوشی آب بده بی زحمت ببین از برو بچ کسی اینجا نباشه!
تو کاپشنشبرای بار آخر یه نفس عمیق کشیدم و درش آوردم...شهاب اشاره کرد که کسی نیست... اروم اروم رفتم دم در و رو به شهاب با یه لبخند مکش مرگ ما گفتم:
ـ دستت درد نکنه بابت چایی!
خنده اش گرفته بود ولی گفت:
ـ خواهش میکنم، وظیفه ام بود!
لبخندی زدم و با احتیاط از اتاقش خارج شدم.... سریع رفتم دم در اتاق خودمون و چنددور زنگ زدم که ارمینا درو باز کرد...
با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت:
ـ کدوم گوری بودی تو؟! یه ساعته منتظر توییم!
من ـ خب...ام...رفته بودم پایین! اگه خیلی نگرانمید میتونستید بیاید!
ارمینا که انگار باورش شده بود هیچی نگفت و رفت...نمیخواستم راجع به این قضیه حتی به آرمینا هم چیزی بگم! تازه یادم اومد من دستشویی دارم! اینقدر از خودم بی خود شده بودم که نیازای ضروریمم یادم رفته بود! حالا خوب شد الان یادم اومد!!! با این فکرم یهو زدم زیر خنده که مهرناز گفت:
ـ بچه روانی شده! برای خودش جک میگه میخنده! خدا شفات بده!
پارمیس ـ الهی آمــین!
من ـ زهـــــرمار!
سریع رفتم دستشویی ولی این بچه ها کرمشون گرفته بود و یه بند در میزدن! اعصبام خرد شد و گفتم:
ـ عوضیای بیشعور چرا نمیذارید ادم یه ذره هم که شده حداقل تو این تالار اندیشه راحت باشه؟!
یهو صدای خنده همشون بلند شد و در زدناشونم شدید تر! دلم میخواست بگیرم بزنمشون! کثافتا! عاملای استکبار!!! حالا منم دارم براتون!
از دستشویی که اومدم بیرون بازم همه خندیدن..کفری شدم ولی چیزی نگفتم...منم پا به پاشون خندیدم که فکر کنن بیخیال شدم! چیز خاصی تو ذهنم نبود....
romangram.com | @romangram_com